روزهای قبل  خبر کسالت و بیماری  امام (ره) از طریق  روزنامه و تلویزیون عراق به ما رسیده  بود ، ولی زیاد  با خبر  نبودیم  که حال امام  وخیم است . خبر رحلت  امام  توسط  نگهبانهایی که در بیرون  اردوگاه ، اطراف سیم خاردارها نگهبانی می دادند  به ما رسید  اول باور نمی کردیم .واقعا باورش خیلی سخت بود سکوت مرگباري بر اردوگاه سايه افکنده بود. هيچ‌کس جرأت نمي‌کرد  از ديگريراجع به این موضوع  سؤالي بپرسد.
   ولی  پس از تاکید  یکی از نگهبانها  که آدم خوبی  بود  باور کردیم.همه آرام قدم می زدند ودر یک لحظه خبر بین همه مخابره شد . خبر ارتحال جانسوز پير جماران در اردوگاه پيچيده بود و همه آزادگان از آن مطلع بودند ، بچه ها  واقعا  نا راحت  شده بودند واثرات خبر در چهره ها ی غمدیده بچه ها  هویدا بود . همه بچه هاسردر زانوی غم فروبرده بودند ویک سایه اندوه روی چشم هادیده می شد.به یاد این سخن  مولا علی (ع)افتادم که  فرمودند : صبر آن است که انسان مصیبتی را که به او می رسد ، تحمل کند و خشم خود را فرو برد. یکی از  افسران عراقی  به نام  نقیب (سروان) عباس به اردوگاه آمد وبچه ها را جمع کرد  وبه آنها  تسلیت گفت واز بچه ها  خواست  که آرامش  خود را حفظ کنند . به علت جو  خفقان  و سخت گیری  عراقی ها در اردوگاه ما،(16تکریت ) که همه جزء مفقودین بودیم  در آن هنگام  کار  منسجم  یافته  و منظمی  صورت  نگرفت ولی مخفیانه  شب ها در اتاقها  و آسایشگاهها  برنامه عزاداری  انجام می گرفت.