ب افطار و سحر های ماه رمضان در اسارت یادش بخیر

عراقی ها علیرغم این که مدعی بودند مسلمان هستند و به ما انگ بی دینی می زدند اما از اجرای مراسم مذهبی و دینی توسط اسرا جلو گیری می کردند . با و جود این که روزه گرفتن یکی از شعائر اسلامی است که همه مسلمانان اعم از شیعه و سنی آنرا واجب می دانند ولی سر بازان بعثی امکاناتی را که باید برای روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان مهیا کنند انجام نمی دادند و حتی بد رفتاری هم می کردند و اسرا در این ماه مبارک مورد اهانت و شکنجه قرار می دادند.
با این که بدن ها ضعیف و رنجور شده بودند ولی باز هم عده کثیری از بچه ها روزه می گرفتند . چقدر پرشور و جالب بود موقع افطار و سحر های ماه رمضان در اسارت . با وجود کم بود آب وغذا ، چه راحت بر گرسنگی و تشنگی غلبه پیدا می کردیم و براستی که چه معنویت و هیجانی حکمفرما بود .

دسر هم داشتیم

 

 مقدار جیره ی  میوه   برای  اسرا  خیلی کم بود . کیفیت نوع میوه ها  هم خیلی پایین بود . گهگاهی  سیب  یا  پرتقال  بود.  به هر  چند  نفر  یک عدد  می رسید .اگر  خرما بود  نیز  به  عده ای  یک عدد   خرما و  به تعدادی  دو عدد  میرسید .بعضی مواقع هندوانه می اوردند .

یک از دوستانم صدایم زد گفت:محمد فکر کنم برایمان میوه اورده اند چون یک وانت وارد اردوگاه شد.کمی جستجو و تحقیق کردیم.بله وانت رویت شد .روی ان مقداری هندوانه بود.چقدر شرمنده مان کرده بودند.میوه برایمان هندوانه اورده بودند.

چه شانتاژی به راه انداختند که می خواهند به هر15 نفریک هندوانه بدهند.عیسی نگهبان عراقی یک بادی به غبغب انداخته بودکه که انگارمیوه هندوانه را او هم کیشانش برای اولین بار به عرصه حضور رسانده اند.چند نفر را صدا زدند که میوه ها را تخلیه کنند.نگهبان عراقی می گفت این هندوانه عراقی است و با یک حالت عجیبی در وصفش صحبت می کرد که انگار ما هندوانه ندیده ایم.توی دلم می خندیدم،تجسم کنید به 15الی 20 نفر یک هندوانه کوچک بدهند به هر نفر چقدر می رسد.

محرم های محروم از عزاداری

 

شروع ماه محرم آغاز فصل تجدید پیمان و تازه نمودن عهد با انسانی است که از همه امکانات و توانایی‌های موجود یاری گرفت، تا اسلام اصیل را احیا کند و از بروز شکاف در کامل‌ترین دین الهی ممانعت به عمل آورد.

رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمودند:

ان لقتل الحسین حراره فى قلوب المؤ منین لاتبرد ابدا ؛برای کشته شدن حسین(ع) در دل هاى مؤ منان حرارتی است که هرگز به سردى نگراید. جامع احادیث الشیعه، ج ۱۲، ص۵۵۶

مسئله عاشورا و محرم در اسارت از جمله موضوعاتی بود که عراقی  ها از آن خیلی وحشت  داشتند. چون محرم برای عراقی ها اغاز سال جدیدشان بود  و همزمان جشن هایشان شروع می شد  . در حالی که عراقی ها شیعه هم داشتند! اما عزاداری کردن در محرم  برای ما جرم محسوب می شد وعزاداری برای امام حسین(ع) ممنوع بود، ولی با همه این سختگیریها  سعی ما این بود  که  با پایداری واستقامت  فرایض دینی خود را به جا آوریم . از شکنجه و آزار نگهبان ها هم هراسی نداشتیم  هر چند گاهی اوقات انها  با کابل به ما حمله ور می شدند و بیرحمانه  مورد ضرب وشتم قرار می گیرفتیم  به طوری که آ ثار کبودی آن  روزها هنوز بر پشت بعضی از ما ازادگان به یا دگار مانده است .

مجالس عزاداری قبل از اسارت را مرور می کردیم. این در حالی بود که باید در سلول های بعثیان این مراسم در سکوت خفقان آور به آرامی برگزار میشد.

به یاد دارم که درادوگاه 16تكريت ماه محرم بود روزهاي تاسوعا وعاشورا آب اردوگاه به مدت دوروز قطع شد روز دوم وقتي افسر عراقي براي آمار گيري آمد بچه ها به اوماجرا را  گفتند. افسر عراقي به مسئول آسايشگاه قول داد که  وقتي آمار تمام شد برايتان آب مي فرستم .پس از رفتن افسر عراقی  حدود يك ساعت بعد يك تانكر آب فرستاده شد. بچه ها ظرفها را پر از آب كردند ولي همين كه تانكر آب رفت سربازهاي عراقي كه نگهبان بودند تمام آبها را زير پاي بچه ها روي زمين ريختند وگفتند هيچ كس حق استفاده از آب را ندارد آن دو روز محرم بچه ها آبي براي خوردن به دست نياورند تا اينكه روز عاشورا تمام شد وآب اردوگاه  را وصل كردند.

از روي خاك نوشتن تا تهیه مداد

بعد از انتقال به قسمت ملحق اردوگاه 16 تکریت  قرار شد اقا مرتضی واحد پور به من زبان انگلیسی اموزش دهد.گوشه ای از اردوگاه می نشستیم روی زمین خاکی با یک تکه چوب  اموزش را شروع میکرد.صاف کردن زمین خاکی و تکه ای چوب روی ان نوشتن از اولین کلاس های درس ما بود.به مرور با تهیه کاغذ و مداد کلاس ها منظم تر و علمی تر شد. ناگفته نماند که داشتن کاغذ و مداد در اردوگاه ما یکی از بزرگترین جرم ها محسوب می شد ولی با این وجود دوست داشتم دفترچه ای داشته باشم  که بتوانم مطالبم را روی ان بنویسم .البته به این خواسته ام رسیدم"خواستن توانستن است"نوشته هایم شامل همه چیز می شد.در دنیای بسته زندان های  اسارت دور از چشم عراقی ها و مخفیانه نوشتن و مخفی کردن قلم و کاغذ لذتی خاص داشت.کلا مقداری هم از ماجراجویی  خوشم می امد.هرچند بعضی مواقع در بازدیدهای ناگهانی و تفتیش وسایل این دست نوشته ها لو می رفت و مصادره میشد و بعد هم تنبیه و شکنجه.فقط تکه کوچک مدادم  از این هجوم ها در امان بود. به علت کوچکی در گوشه پتویم جاسازی می کردم.

ادامه نوشته

رنج غربت

تضعیف روحیه اسراباشکنجه یک نفردر مقابل همه

 بهنام یکی از اسرای هم بند ما دراردوگاه 16تکریت بود.اهل کرمانشاه بود.ساکت ومظلوم بود. براثرفشارهای اسارت افسرده وگوشه گیر شده بود وباکسی زیاد حرف نمیزد.یک روز صبح زود که آمارگیری تمام شد به صف توالت رفتم دیدم بهنام را به ستون بسته اند وبه بهانه ای واهی با شلاق شکنجه اش میکردند.فریادهای او تمام اردوگاه را دربرگرفته بود.نگهبانهای بعثی از اینکه یک اسیر در بندوساکت ومظلوم را آنطورشکنجه میکردند لذت میبردند آنروز تا شب روحیه ی همه ی بچه ها خراب شد در آن کمبود آب و غذا اصلا میلی به خوردن نداشتند .یکی از شکنجه های عراقیهاهمین روش بود تخریب روحیه اسرا با شکنجه یک نفر که معمولا از افراد ساکت تر یا پیر و کم سن وسال انتخاب میکردند.علاوه برشکنجه آن عزیز همه ی بچه ها هم چون نمیتوانستند برای هموطن خود کاری انجام دهند بیشتر اذیت میشدند.

در شکنجه بچه ها عدالت را رعایت می کردند

شکنجه

در فصل دوم حمایت کلی از اسیران جنگی ماده 13 کنوانسیون ژنو که در 12 اوت 1949 به تصویب ملل جهان رسید چنین آمده است ." با اسیران جنگی باید در هر زمان با انسانیت رفتار شود ، هر عمل که موجب فوت یا به خطر افتادن سلامت او باشد ممنوع است ، هیچ اسیری را نمی توان مورد جرح جسمی یا آزمایش طبی و یا هر گونه عمل خشونت آمیزی قرار داد. باید از اسرا در مقابل نا سزا و توهین مردم حمایت کرد و نهایت اینکه اقدامات قصاص علیه آنان ممنوع است" در حالی که در این چند سال اسارت به بهانه های بیخودی تنبیه می شدیم ، کمبود آب و غذا ، بیماریهای واگیر دار تعداد زیادی از بچه ها را ازپای در آورد و به فیض شهادت رسیدند.

بعثیان عراقی که بویی از انسانیت نبرده بودند با این اعمال و رفتار دد منشانه ، ننگی دیگر در پرونده خود باقی گذاشتند و این بر عهده تاریخ نویسان است که این اعمال وحشیانه رابه گوش جهانیان برسانند .

نگهبانها ی عراقی دچار مریضی روحی بودند و از آزار و اذیت اسرا لذت می بردند . به بهانه های مختلف به بچه ها گیر می دادند  مثلاً چرا به سیم خاردار نگاه کردی و یا چرا جلو نگهبان بلند نشدی و... بعضی مواقع برای یک مسئله جزئی همه را به خط می کردند و با کابل به جان بچه ها می افتادند . هر حرکتی موجب کتک خوردن می شد ،گاهی حتی بی دلیل کتک می خوردیم موقعی که تنبیه می شدیم درد جسمی نبود که به ما ضربه می زد بلکه این رنج روحی بر خواسته از بی عدالتی و بطور کلی بی منطقی بود که آزار دهنده بود.

  این در حالی است که در ماده 17 کنوانسیون ژنو چنین آمده است هیچگونه شکنجه بدنی و یا روحی و هیچگونه فشاری نباید در این رابطه به اسیران جنگی وارد آید . ماده 22    « اسیران جنگی که در نواحی غیر سالم یا در نواحی که آب و هوای آنان مضر باشد باید هر چه زود تر به محل دیگری که آب و هوای مناسب تری دارد انتقال یابند » در حالی که ما رادرسوله های فلزی در بسته نگه داری می کردند .زدن بچه ها از اولین روز اسارت شروع شد آنچه قابل ملاحظه بود این که در شکنجه بچه ها عدالت را رعایت می کردند و همه را به یک چشم می نگریستند .

 یکی از شکنجه ها که شاید برای عراقی ها یک سرگرمی بود ، گذاشتن انگشت سبابه روی زمین و چرخیدن به دور خود و سپس دویدن بود و این دویدن همراه با زمین خوردن و کابل خوردن بود.

به یاد شهید بزرگوار عموحسن "شهيد حسن رسته من "

مدتی کوتاه با شهید بزرگوار عموحسن "شهيد حسن رسته من "در سوله یک اردوگاه 16 تکریت بودم.

به علت گذشت زمان و ثبت نشدن خاطرات بیشتر انها دارند به فراموشی میروند.خاطره ا ی از شهید که از یادم نرفته  روزی است که با سید ناصر حسینی پور و محمد قمی که هر سه بزرگوار بد جوری از دست بعثیان مزدور کتک خوردند.علتش هم این بود که چرا موقعیکه نقیب خلیل افسر اردوگاه جهت امارگیری امده بود جلو او بلند نشده بودند.ناگفته نماند که عمو حسن به علت مجروحیت شدید سرش به سختی راه میرفت.سید ناصر ومحمد اقا هم پایشان قطع شده بود.ولی با مقاومت این عزیزان و کم نیاوردن در مقابل عراقی ها از ان به بعد بدون انکه موقع امارگیری بلند شوند اخر صف های امار می نشستند تا امار گیری تمام شود و افسر عراقی به همان صورت از انها امار میگرفت.

شهید بزرگوار رسته من موقع بازگشت به ایران عزیز

سید ناصر حسینی پور"پایی که جا ماند"


انشا...باز خاطرات دیگری در باره این شهید بزرگوار خواهم نوشت.

عکس ها برگرفته از وبلاگ شهید بزرگوار رسته من و وبلاگ سید ناصر عزیز

رازهای غربت آزادگان

پیشکسوت: در مورد رنج ها و مصائبی که آزادگان و اسرا متحمل شده اند صحبت های بسیاری مطرح شده است. تعدادی فیلم و سریال ساخته شده، کتاب هایی نوشته شده و جلسات متعددی هم برگزار شده است. با وجود این، نمی توان روایت های جدیدی را که از دوران اسارات منتشر می شوند نادیده گرفت. دوران اسارت هر رزمنده ای مثل دوران دفاع مقدس بخش مهمی از تاریخ معاصر کشور ماست که که تاثیر مهمی بر مخاطب می گذارد.

واقعیت این است که هر چه از دوران دفاع مقدس فاصله می گیریم بسیاری از ماجراهای جنگ، ایثارها و رشادت ها اندک اندک از یادها می روند. بخشی از این فرایند طبیعی است؛ مرور زمان همیشه باعث می شود تا خیلی مسائل فراموش بشوند. اما راهکارهایی هم وجود دارد تا مانع این اتفاق بشویم. هر رزمنده ای در دوران اسارت خود شاهد مسائل و مصائبی بوده است که انتشار آنها فواید مهم و بی شماری برای مخاطبین و مردم خواهد داشت.

خاطرات دفاع مقدس الزاما ذکر مصیبت و مطرح کردن دردها و آلام رزمندگان نیست. گاهی اوقات لابلای این خاطرات می توان آموزه های مهمی را پیدا کرد که شاید هیچ گاه در شرایط عادی اتفاق نمی افتادند.

محدودیت های وسیعی که دشمن در دوران اسارت برای رزمندگان به وجود می آورد خود تبدیل به عاملی می شد تا آنها ابتکار عمل را در دست گیرند و کارها و ابداعاتی کنند که اولین خاصیت آن بهره گیری از زمانی است که اگر به آن نمی اندیشیدند به راحتی سپری می شد.

آموزش های درسی و مذهبی میان آزادگان، اختراعات و ابداعات، نوشته ها، بحث های عمومی که میان آنها در می گیرفت و ... نمونه هایی است که برای هر خواننده ای می تواند جذاب باشد. جذابیت البته، تنها ویژگی خاطرات و کتاب هایی که آزادگان و رزمندگان نوشته اند نیست و همان طور که گفته شد، دریچه ای روبروی مخاطب باز خواهد شد و مفاهیمی منتقل خواهد شد که شاید در هیچ رمان و داستانی نتوان آنها را یافت.

علاوه بر همه اینها گاه روایت خلوت یک رزمنده و آزاده، و مناجات هایی که با خدایش در مدت اسارت داشته آنقدر جذاب و دلنشین است و اثرات مثبت روحی به همراه دارد که یک اثر را خیلی خواندنی می کند. کتاب حدیث غربت یکی از آثاری است که در این زمینه تلاش بسیار کرده تا جذاب، خواندنی و تاثیرگذار از کار دربیاید و تا اندازه زیادی هم موفق بوده است.

اين كتاب در كنار بيان همه‌ي رنج‌ها و مرارت‌هاي اسارت، سخن از جوّ صميمانه و مناجات‌هاي خالصانه آزادگان با خداي خود در آن غربت و تنهايي و نهايتاً بازگشت شكوهمند آن‌ها به آغوش خانواده‌هايشان دارد، با بيان شيرين و شيواي آزاده محمد سليمان‌زاده اثري زيبا و خواندني پديد آورده است

كتاب «حديث غربت» نوشته آزاده محمد سليمان‌زاده است. نويسنده خاطرات دوران اسارت خود را در زندان‌هاي الرشيد و اردوگاه تكريت شانزده بيان نموده است.

ادامه نوشته

سالهاي مجاهدت خاموش و دشوار آزادگان عزيز در اسارتگاههاي عراق

سه ماه اول اسارت در زندان الرشید بغداد بودیم.زندانى که انسان را به یاد سختی های که   امام موسى كاظم علیه السلام در زندان بغدادکشیده بود می انداخت.

لباس ها همه به مرور پوسیده شد. و چون پارچه برای وصله نبود مجبور شدیم ابتدا آستین های لباس های نظامی خود را برش زده و به عنوان وصله استفاده کنیم و در اواخر پاچه های شلوار خود را برش  زدیم و همه شلوارکی شده بودیم . بلوز ها پوسیده و پاره پاره شده بود مو ها بلند شده بود و اگر کسی به ناگاه مارا می دید فکر می کرد با قبیله ای سرخ پوست مواجه شده است .

اکثر اردوگاه ها از نظر بهداشت ، آب و غذا ، دستشویی ، حمام و...در مضیقه بودند. بعد از سه ماه هم به سرزمین نفرین شده تکریت زادگاه صدام لعنتی رفتیم.سختی ها و رنج های اردوگاه 16 تکریت هم را باید در چندین جلد کتاب نوشت.مقداری از این سختی ها و مقاومت ها را حقیر و ازاده بزرگوار سید ناصر حسینی پور و بعضی دیگر از دوستان آزاده در نوشته های خود اورده اند.انشاا...دوستان ازاده با ثبت این خاطرات و رشادت ها روح دوستان شهید خود در غربت اسارت را شادتر کنند.

مقام معظم رهبري:


سالهاي مجاهدت خاموش و دشوار آزادگان عزيز در اسارتگاههاي عراق از جمله مقاطع فراموش

نشدني تاريخ پرشكوه ماست.

پــر و بـالِ مـا شکستــند و دَرِ قفـتس گشــودنــد

امروز مصادف است با سالگرد ازادی من از اسارت و تولد دوباره ام:

لحظه ورود به سرزمین و وطنم ، نا خواسته زانو به زمین زدم خاک وطنم را بوسه باران کردم بوسیدن و بوییدن خاک وطن عزیزم که مهد یادگارهای تلخ و شیرین زندگیم بود عاشقانه و ازصمیم قلب بود. پانزده شهریور1369 انگار همین دیروز بود اتوبوسها به ردیف د رحا لی که مزین به پرچم سه رنگ ایران بود از مرز خسروی سرا زیر شدند چه حا ل وهوا یی بود هزاران چشم منتظر ، ا شک و خنده و شوق در هم آمیخته شده بود . اشک شوق دیدن مردم و وطنم ، ا شک فراق امام خمینی که به ملکوت پیوسته بود وچه صحنه های غرور انگیزی آن روز خلق شد . د ید ن مردم مشتاق و خوشحا ل که ا ز راههای د ور و نزد یک برای ا ستقبا ل ا ز ما راهی مرزهای غرب کشور شده بودند شگفت زده ا م کرده بود داخل اتوبوس ازاین طرف به آن طرف می رفتم دست تکان می دادم صلوا ت می فرستادم.

  مردم فوج فوج با دسته گل و شیرینی به طرف اتو بوسها می دویدند و با پرت کردن آن به داخل اتو بوسها احسا سا ت و عوا طف خود را نشان می دادند و ما هم با صلوات و دست تکان دادن از آ نها   تشکر می کردیم ا ز این که بهتر ین دوست و هم قطارم همراهم نبودوتنها بر می گشتم و ا و غریب و مظلوم در عراق به خیل شهیدان پیوسته بود نا را حت بودم. خواهران و برا درانی را می د یدم که عکس قاب شده عزیزانشان را دردست داشتند وبه تک تک بچه ها نشان می دادند و سراغ آنها را می گرفتند هر کس که در مقابل دیدگانم ظاهر می شد چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم واشکهایم بی اختیار روان می شد.

8q7orklw7bb4ah5ikq5r.jpg

 

خوشحال از آزادی؛غمگین از جدایی

روایت محمدسلیمان زاده از اسارت/خوشحال از آزادی؛غمگین از جدایی

در سایت سجاد ادرس زیر:

http://www.iran-pw.com/?p=11639

به یاد موقع افطار و سحر های ماه رمضان در اسارت

عراقی ها علیرغم این که مدعی بودند مسلمان هستند و به ما انگ بی دینی می زدند اما از اجرای مراسم مذهبی و دینی توسط اسرا جلو گیری می کردند . با و جود این که روزه گرفتن یکی از شعائر اسلامی است که همه مسلمانان اعم از شیعه و سنی آنرا واجب می دانند ولی سر بازان بعثی امکاناتی را که باید برای روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان مهیا کنند انجام نمی دادند و حتی بد رفتاری هم می کردند و اسرا در این ماه مبارک مورد اهانت و شکنجه قرار می دادند.
با این که بدن ها ضعیف و رنجور شده بودند ولی باز هم عده کثیری از بچه ها روزه می گرفتند . چقدر پرشور و جالب بود موقع افطار و سحر های ماه رمضان در اسارت . با وجود کم بود آب وغذا ، چه راحت بر گرسنگی و تشنگی غلبه پیدا می کردیم و براستی که چه معنویت و هیجانی حکمفرما بود .

لذت بردن عراقی ها از شکنجه کردن اسرا

درطول روز سایه بان و جان پناهی نبود ، مجبور بودیم زیر آفتاب داغ به سر ببریم خیلی زود تشنه

می شدیم و از آب هم خبری نبود این بی آبی و گرمای طاقت فرسا باعث تیرگی صورت اکثر

اسرا و ترکیدگی لب های آنها شده بود .

یکی ازشکنجه های رایج که عراقی هاخیلی ازآن لذت می بردند، گذاشتن

انگشت سبابه برروی زمین وبه دورآن چرخیدن بود.وپس ازچندین دورباید با

سرعت می دویدیم وچون سرمان گیج می شد به زمین می خوردیم سپس

عراقی ها باخنده وفریاد با کابل به جانمان می افتادند و لذت می بردند.

 

لحظه تحویل سال برای اسرای ایرانی

موسسه پیام آزادگان/لحظه تحویل سال برای اسرای ایرانی در زندان های عراق چه طعمی داشت؟ آیا می شد در آن شرایط سخت سفره هفت سین برگزار کرد؟

مسلما به علت محدودیتها و مشکلاتی که از طرف یعثی ها ایجاد می شد، اسرا نمی توانستند فعالیتی داشته باشند.

موقع تحویل سال، اسرا آغاز سال جدید را به یکدیگر تبریک می گفتند و با یکدیکر روبوسی می کردند. یکی از عوامل پایداری اسرا در دوران اسارت ایمان و ثابت قدمی آنها بود برای غلبه بر تبلیغات روانی بعثیان عراقی و همچنین اثبات اینکه حتی در سخت ترین شرایط هم امید به زندگی را از دست نداده اند، لذا در مناسبت های گوناگون برنامه هایی اجرا می کردند که دشمن بعثی را متحیر و مبهوت می ساختند.

"محمد سلیمان زاده" نویسنده آزاده در کتاب خاطرات خود در دوران اسارت تحت عنوان "حدیث غربت" می نویسد: اولین عید اسارت بسیار سخت گذشت. برای نخستین بار عید نوروز دور از خانواده و دوستانم بودم. سکوتی سنگین بر آسایشگاهحکم فرما شد. خاطرات گذشته را مرور می کردم. به خانواده ام فکر می کردم، به مادرم، به پدرم، به خواهران و برادرانم.

سکوت اردوگاه با فریاد های نگهبان  در هم شکست

 سکوت اردوگاه با فریاد های نگهبان اردوگاه در هم شکست. آن روز در قسمت چهار دیواری  « اردوگاه 16 » غوغایی شد. سعید دلاور مردی از خطه لرستان بود و آن روز به بهانه  اینکه چرا از جلو اتاق نگهبانهای عراقی گذشته است مورد آزار وشکنجه قرار گرفت. ابتدا دمپایی در دهان اورا دور محوطه اردوگاه چرخاندند سپس او را لخت زیر آفتاب در حالی که باید به خورشید نگاه می کرد نگه داشتند . همه بچه ها نظاره گر بودند وکاری از کسی ساخته نبود . پس از مدتی یکی از ریش سفیدان اردوگاه پا در میانی کرد نتیجه ای نداد . سکوت همه جا را در بر گرفته بود . نگهبان عراقی از سعید خواست که به  رهبرمان تو هین کند سعید قبول نکرد. چند ضربه کابل به او نواختند. سعید سرو صدا کرد و مترجم خواست. مترجم گفته های سعید رابه نگهبان انتقال داد « آ یا شما به رهبرتان توهین می کنید » نگهبان تا این را شنید با کابل به جان سعید افتاد و به بدن و سر  و صورت سعید  ضربه    می زد.

سعید به میان بچه ها آمد . چند نفر از بچه ها دورش را گرفتند . نگهبان ها همه به جان بچه ها  افتادند. آقای بهشتی پور که از اسرای محبوب بچه ها بود و در اردوگاه کارهای مثبت زیادی  انجام  داده  بود و نگهبانها هم  او  را  می شناختند آمد جلو  و  ا ز نگهبانها خواست که بچه ها را کتک نزنند. یکی از نگهبانهاکابل را بلند کرد و به سر آقای بهشتی زد . بچه ها همه نگهبانها  را دوره کردند ، اردوگاه  منتظر اتفاق تازه ای بود نگهبانها آقای بهشتی را بردند و سوت داخل (آمار ) آسایشگاه را زدند . هیچکس داخل اتاقها نرفت. همه داخل محوطه نشستند. سوت آمار پشت  سر هم زده می شد . نگهبانها با  سر و صدا از بچه ها خواستند که داخل اتاقها بروند کسی گوش نداد ، یکی از بچه ها بلند شدو گفت تا افسر اردوگاه نیاید ما داخل اتاق نمی رویم.

زمانی کوتاه  طی شد و با تماس تلفنی نگهبانها ، افسر اردوگاه آمد . افسر اردوگاه شروع به صحبت کرد و بچه ها را دعوت به آرا مش کرد و از بچه ها خوا ست که تک تک خواسته ها یشان را بگویند .، خواسته اکثرا ، آزادی آقای بهشتی بود . افسر قبول کرد و از بچه ها خواست که دا خل  اتاقها بروند .

روز بعدآقای بهشتی را آوردند آثار شکنجه دربدنش هویدا بود .ولی همه خوشحال بودند چون پیروزی بزرگ بدست آورده بودیم وعراقیها تسلیم شده بودندوازآن روز به بعد بچه ها را کمتر اذیت می کر دند .

----------------------------

سعید قیطاسوند دلاوری از خطه دورود لرستان بود.

شکنجه ای به نام امارگیری

صبح زود که بیدار باش می زدند.باید سریع پتوها را جمع  و در کنار اتاق انکارد می کردیم.ودر صف های منظم روی دو پا می نشستیم و منتظر افسر عراقی می ماندیم.

بر پا ، خبر دار ، بشین ، آمار گیری و خروج افسروبازدوباره نشستن روی دو پاوسر پایین.آمارگیری اردو گاه که تمام می شد ؛افسر عراقی  می رفت وبعد آزاد باش می دادند . ظهر و شب هم همینطور . بعضی مواقع که افسر صحبت می کرد ؛ این نشستن در صف آمار ساعت ها طول می کشید.

همین نشستن در صف آمار روی دو پا با سر پایین باعث شده است که اکثر آزادگان به کمر دردهای شدید مبتلا شوند و من هم همراه با عوارض دیگر این سوغاتی را  از عراق با خود به همراه دارم.

ماجرای اوردن تلویزیون به اردوگاه 16 تکریت

یک روز که درصف آمار بودیم بعد از آمار گرفتن افسر عراقی به مسئول آسایشگاه که اسمش سید ضیاء بود گفت بگو که برای شما تلویزیون آورده ایم؛ مقداری خط و نشان کشید که هیچکس باید به آن دست نزند و فقط مسئول آسایشگاه باید آن را خاموش و روشن کند و ... در وسط صحبت های افسر که سید ضیاء آن ها را برای ما ترجمه می کرد ناگهان افسر عراقی که اسمش نقیب خلیل بود ، بر افروخت و کشیده ای به سید ضیاء زد و بعد هم نگهبانانها به جان او افتادند و پس از مدتی افسر عراقی رفت و دستور داد درب آسایشگاه را ببندند. بعد از رفتن افسر عراقی علت کتک خوردن  مسئول آسایشگاه را جویا شدم ، فهمیدم که افسر به سید ضیاء گفته بود  بگو ما تلویزیون آورده ایم  شما را آدم کنیم .  سید ضیاء هم بدون وقفه گفته بود  این ها را که می بینی در ایران در هر اتاقشان یک تلویزیون است .نقیب خلیل هم بهش بر میخوره و دستور داد نگهبانان به جان سید ضیاء(موسوی)افتادند.انقدر اورا زدند که تا چند روز نمی تونست از جایش بلند شود.به سید ضیاء گفتم چطوری؟خیلی بد کتک خوردی.با خنده گفت: ارزشش را داشت برای وطنم کتک خوردم.

حدیث غربت تکریت

 دوست عزیز اقا رامین در ویلاگ ۱۵تکریت پستی به نام "اردوگاه 16 تکریت  یعنی سراسر غم و اندوه "گذاشت .نوشتار زیر در ادامه همان مطلب دوست عزیز امده است.

5ncrz2rrozkmpl0tw3t.jpg5ncrz2rrozkmpl0tw3t.jpg

روز های غریبی بود ، غربت در شکنجه گاه  تکریت ، اردوگاه 16 تکریت ، سوله ای بزرگ و سرد ، مانند یک مکعب آهنی بسته

ما را احاطه کرده بود . شکنجه های وحشیانه، سوز سر ما در زمستان ، گرما و تشنگی در تابستان غوغا می کرد .

می خواستند با شکنجه های خود مقاومت و ایستادگی ما را بشکنند ولی چون امید مان به خدا بود ، سر فراز شدیم .

محکوم  بودیم  با  آن   فریادهای  گوش  خراش  و خشن    که  سوهان  روح  ما شده بود  و با آن  برخوردهای  وحشیانه

زندگی  کنیم  . البته  نا گفته نماند  که این  فریادهای گوش  خراش  و صدای شلا قها را برای اولین بار روزهای اول  اسارت در

"العماره" شنیده  بودیم .اطراف اردوگاه با سیم  خاردارهای  حلقوی  حدودا  به  قطر ۱۵متر با ارتفاع 10 متر احاطه شده بود

اردوگاه شامل ۵سوله بزرگ بود . و قسمت ملحق که بیرون از  محوطه سوله ها بود.روبروی ما اردوگاه ۱۵ تکریت بود.موقعی

که برای غذا گرفتن از قسمت چهار دیواری بیرون می امدیم  از دور اسرای اردوگاه روبرو را می دیدیم.یک روز که من برای

 غذا گرفتن رفتم تا چشمم به اردوگاه ۱۵ افتاد دیدم عده ای از نگهبان ها کابل به دست به جان بچه ها افتاده اند.فقط همین قدر

 یادم هست که سه روز پی در پی انها را کتک می زدند و آنطور که من شنیدم می گفتند یکی میخواسته فرار کنه؟!

البته اگه دوستان اردوگاه ۱۵ مخصوصا اقا رامین راجع به این موضوع چیزی میدونند بنویسند ممنون میشم.

شما میهمان هستید(انتما ضیوفنا)

بارها مسئولین رده بالا ونگهبانان عراقی  می گفتند شما میهمان ما هستید!!!!(انتم ضیوفنا)

آخه کی میهمانش را داخل گودال فاضلاب میندازه وبعد وسط حیاط رو خاک می غلطاندش؟کدوم میزبان ؛میهمان را با کابل؛نبشی؛چوب؛فانسقه و...میزند یا با اتو می سوزاند؟کدوم میزبان درب توالتش را برروی میهمان میبنده وبدترین غذایش رابرای میهمان میبرد آنهم به اندازه ای که یکطرف شکمش را نگیرد؟؟!!!

کدام میزبان میهمانش را به  اجبار وادار می کند که محوطه خاکی اردوگاه را هر روز صبح با کف دست از ابتدا تا انتها جارو کند؟! چه کسه بر روی میهمانش برق وآب را قطع میکند؟!

شایدبرای این بوده که قدر عافیت را هر چه بهتر بدانیم وشایدوشاید این هم از لطفشان بوده وما درک نمیکردیم!!!!!

این بود میهمان نوازی میزبانان ما!!

عجب با میهمانهای خود رفتار کردید که هنوز بعد از سالهای سال خاطره ی آن میهمانی را به یاد داریم.هیچ آزاده ای نیست که کادویی از آن میزبانان مهربان !!! به همراه نداشته باشد.

من که از سالمترین  بچه ها هستم حداقل روزی دو یا سه قرص می خورم .قرص فشار ؛معده و...میهمان نوازیتان در تاریخ حتما ثبت خواهد شد ای میزبانان بی وفای ما.

خرید 2 سانتی متر مداد با حقوق یک ماه اسارتم



در اردوگاه ما "اردوگاه 16 تکریت" داشتن مداد و کاغذ ممنوع بود و جریمه آن خیلی سنگین بود . یک روز خبر رسید که یک مداد توسط بچه های آشپزخانه از طریق نگهبانهای بیرون اردوگاه وارد اردوگاه شده . از طریق رابطه ها به فروشنده دستر سی پیداکردم . مداد را به چند قطعه کوچک تقسیم کرده بود . یک تکه حدوداً 2 سانتی متررا قرار شد که من خریداری کنم . قیمت حدوداً 3 بسته سیگار و یعنی برابر با حقوق یک ماه اسارت من بود ، خریداری کردم . ولی نگهداری و حفاظت آن برایم خیلی مشکل بود . هر طوری بود مدتی از آن نگهداری کردم .ولی در یک یورش ناگهانی و تفتیش وسایلم مداد کشف و مصادره شد.تنبیه وشکنجه به جرم نگهداری ان هم بماند.چگونگی استفاده از آن هم اینطور بود که آن تکه مداد را داخل استخوان یا تکه ای چوب که داخل آن را سوراخ کرده بودم می گذاشتم تا بشود راحت با آن نوشت و از کاغذ سیمان یا کاغذ سیگاربرای نوشتن استفاده می کردم .موقعی هم که لازم نبود ان را جدا  وجاسازی می کردم.

راههای بدست آوردن کاغذ

 

 از طریق کاغذ های سیگار ، کاغذ های پاکت سیمان ، جعبه خالی تاید که در آب خیس می

کردیم و به صورت ورقه ورقه نازک در می آوردیم و سپس به صورت دفترچه ای که با نخ دوخته

می شد برای نگارش استفاده می کردیم .همه چیز ابتکاری وخلاقانه بود.درست کردن دفترچه

درست کردن سوزن از سیم خاردارونخ هم از حوله وکنار پتو و.....اما همه این لوازم ارزشمند به

ناگه در یک یورش ناگهانی مصادره میشد.

 

در اولین روز های اسارت روی زمین خاکی و با چوب تمرین می کردیم

فرا گیری وآموزش

امکان فراگیری وآموزش در اردوگاه 16 به علت اینکه جزء مفقود الاثرهابودیم وصلیب سرخ از وجود ما خبری نداشت خیلی کم بود .قلم و کاغذ هم ممنوع بود .به همین دلیل افرادی که دست به این کار می زدند ریسک بالایی می کردند چون هم انجام این عمل وهم لوازم ان ممنوع بود و زمانیکه این اشیاء ممنوعه کشف میشد شکنجه های سنگینی در بر داشت.

در اولین روز های اسارت روی زمین خاکی و با چوب تمرین می کردیم ولی به مرور توسط مداد هایی که مخفیانه وارد اردوگاه می شد و به قیمت های گزافی معامله می شد و سپس تکه تکه شده و بین افراد مختلف تقسیم می شد و مخفیانه نگهداری می شد توانستیم روی کاغذ به آموزش و فراگیری ادامه دهیم .

با بریدن آستین ها و پاچه ها لباسهایمان را وصله می زدیم

ملابس

 به كلّيه لباسهاي يك اسيركه بهمراه داشت  گفته مي‏شد.

اویل اسارت یعنی سه ماهی که در بغداد زندان الرشید بودیم به ما لباس ندادند ، لباس های نظامی ما پاره پاره شده بود . با بریدن آستین ها و پاچه ها لباسهایمان را وصله می زدیم .خیلی خنده دار شده بودیم اگه کسی وارد میشد و ما را می دید فکر می کرد عده ایا نسان عصر حجری را دیده. بعد از رفتن به اردوگاه تکریت به هر نفر یک عدد شورت و زیر پوش و یک جفت دمپایی دادند که ان هم حکایت خاص خود را دارد. بعد از مدتی یک دست بلوز و شلوار زرد رنگ که پشت آن کلمه« P.O.W  » حک شده بود . که خلاصه جمله Prisoner of War  یعنی « اسیر جنگی » بود .

محمد سلیمان زاده

بعد از چند ماه یک دست لباس آبی رنگ سرهمی و یک لباس عربی « دشداشه » به هر اسیر دادند . این بود کلیه لباسهایی که در این مدت دو سال و اندی اسارت به ما تعلق گرفت .روزهای اخر اسارت قبل از مبادله هم یک دست لباس نظامی خشن وخیلی گشاد دادند که پس از ورود به ایران سریع بادریافت  لباس های جدید وطنی در قرنطینه ان ها را به گوشه ای انداختم.

با دست خاک ها و سنگ ریزه ها را جمع می کردیم      

روز هایی که قرار بود مسئولین ارشد برای بازدید به اردو گاه سر بزنند ، باید زود تر بلند می شدیم تا اردو گاه را نظافت کنیم ، حسابی رفت و روب می کردیم . از ابزار نظافت مانند جارو و خاک انداز خبری نبود به ردیف روی زمین می نشستیم و سنگ های درشت تر را با دست جمع می کردیم و با مقوا های کوچک خاک ها و سنگ ریزه ها را جمع آوری       می کردیم . آسایشگاه ها مرتب تر از قبل می شد . خط و نشان ها و تهدید ها شروع می شد که در هنگام بازدید مسئول عراقی ، هیچکس حق ندارد صحبت و یا سؤالی بکند و هر سؤالی هم شد باید جز تعریف و تمجید حرفی دیگر نباشد . این بازدید ها تشریفاتی بود و همیشه پس از بازدید از وضعیت اردوگاه ها اظهار رضایت می کردند و پس از رفتن بازدید کننده ها معمولاً نگهبان های اردوگاه به بهانه های واهی به بچه ها گیر می دادند و همه را تنبیه دسته جمعی می کردند .

وقتی دست هایم خونی شد

بیگاری کشیدن از اسرا ، یکی از تبصره های قانون زور گیری بعثیان عراقی بود . گاه به چند نفر مقداری سیم خار دار می دادند و می گفتند باید خار های آنرا با دست باز کنید . گاه عده ای را می بردند که علف های باغچه ها را با دست بچینند . به یاد دارم در یکی از این بیگاری ها که قرعه به نام من افتاده بود و باید با دست علف ها را می کشیدم تمام دست هایم خونی شده بود و نگهبان عراقی که بالای سرم بود با کابل به پشتم می کوبید و می گفت : « اسرع » ، یعنی سریع تر .

نخستین شبی که وارد اتاقهای اردوگاه بغداد شدیم هیچکس تا صبح نخوابید

 در بغداد شبی به این فکر فرو رفتم که همه کتابهای  درسی دروغ است ! در کتابها نوشته شده است بشر می تواند  جز برای ساعت محدودی  بی خواب بماند  ولی این کاملا غیر قابل قبول است. چون  من این تجربه را حس کردم؛نخستین شبی که وارد اتاقهای اردوگاه بغداد شدیم ،بر بستری خوابیدیم که در سه ردیف 8 الی 9 نفری  در داخل  اتاقی حدودا  3در 4 متر بود که سهمیه آن اتاق 35 نفر  بود . در هر  ردیف  9 نفر  کتابی  بر کف زمین  می خوابیدیم (به پهلو )؛پاهای طرف  مقابل در جلو سینه ام قرار  می گرفت  و پاهای  من هم همینطور . به جرآت می توانم بگویم که هیچکس تا صبح نخوابید تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم  ولی بعد از دست هایمان  برای زیر سری  استفاده  می کردیم . با همه این شرایط  به مرور عادت کردیم و شب ها خوابمان می برد  و برای  چند ساعتی  به عالم فراموشی می رفتیم واز درد ورنج  رها می شدیم .

شما ایرانی ها آتش پرست و مجوس هستید

یاد دارم اولین روزهای اسارت که مصادف با ماه  محرم بود در پادگان الرشید بغداد صدای موسیقی را زیاد کرده بودند وبه بچه ها  دستور دادند که شادی کنید وقتی بچه ها ممانعت  کردند  وبه آنها گفتند ایام  سوگواری سرور آزادگان  امام حسین (ع) است . یکی از عراقی ها به نام "صباح"با خنده و مسخره گفت :حسین  عرب بود و مال ما وما خودمان هم او را کشتیم به شما چه ربطی دارد که به سروصورت خود می زنید . شما ایرانی ها آتش پرست و مجوس هستید شما که مسلمان نیستید . خیلی ناراحت شدم و بر خود لرزیدم در واقع دلم از این همه دشمنی گرفت، ولی  به خود دلداری دادم که این اهانت ها از زمان حضرت محمد (ص) بوده است .از اسارت حضرت زینب (س) وهمه ائمه بوده ،مگر همین ها نبودند که امام حسین (ع) را کشتند ، حالا دارند به ما اهانت می کنند وا نگ بی دینی به ما می زنند !

بعد از ظهر روز عاشورا به اسارت دشمن در آمدم

ساعت 2 بعد از ظهر روز عاشورا بود که در منطقه عملیاتی شرهانی مورد محاصره دشمن قرار گرفتیم ،در حالی که سربند یا حسین (ع)به پیشانی داشتم  یاحسین گویان به اسارت دشمن در آمدم . از شدت گرسنگی و تشنگی و گرمای زیاد ، سرم گیج و چشمهایم تار شده بود . بر اثر گرد و خاک زیاد تمام سر و صورتم پر از خاک و گل شده بود ، سوار بر ایفای عراقی به سمت عراق در حال حرکت بودیم . غروب دلگیری بود ،نفسم به شماره افتاده بود آری  عصر عاشورا بود و کاروان اسرا در راه .

اسارتم در روز عاشورا وآزاديم هم مصادف با اربعين حسيني بود.

توالت رفتن شمارشی

روز دوم بود که از بغداد به اردوگاه ۱۶ تکریت منتقل شده بودیم.در محوطه  اردوگاه  قدم می زدم  متوجه شدم  دا خل سوله روبرو که در چند متری ما بود اسیرقدیمی  وجود  دارد و هر چند  دقیقه  چند نفر با سرعت از سوله  بیرون می روند و به  طرف  توالتها  می دویدند   و پس از چند لحظه بر می گشتند .  

خبرگزاری فارس: شکنجه و شهادت، تحفه بعثی‌ها برای اسرای روزه‌دار  

  تعجب کردم ولی  روز بعد متوجه  شدم  اینجا  توالت رفتن شمارشی است و با پایان شمارش

  باید  سریع از توالت بیرون می زدیم و به  طرف سوله بر می گشتیم  .سوغات آن توالت رفتن

های شمارشی ناراحتی کلیه ومثانه همه آزادگان است.

پذیرایی ویژه در تکریت

شب دوم  سکونت ما  در اردوگاه 16 فرا رسید ،  پس از آ مار گیری و بستن  دربهای  سوله  آزاد باش  دادند  و هر کس به امور خود پرداخت . نصف شب دربهای  سوله باز شد وسکوت ما  با فریاد  سربازان  عراقی در هم شکست  گروهی ده  نفره از سربازان عراقی که در دست هر کدام شیئی از قبیل: کابل ،باتوم، چوب ، دسته جارو و ... بود وارد شدند  و به بهانه اینکه در موقع آ مارگیری  یکی از بچه ها " بشکن "  زده  است  به جان اسرا افتادند . این هجوم  وحشیانه  یک  ساعت به طول انجامید . در این مبارزه یک طرفه نصیب من  فقط شکستن  سرم  و دو خط  موازی " اثر کابل " در پشتم بود . موقع رفتن  نگهبانها ، افسر آنها گفت حواستان جمع باشد دیگر بشکن نزنید . امشب چون مهمان بودید و تازه به اردوگاه ما آمده اید مرا عا تتان کردیم . درب  سوله  بسته شد  سکوت  طاقت    فرسایی  در داخل  سوله  حکمفرما بود ، هیچ  کس  صحبت  نمی کرد .  بچه های  سالم تر زخمی ها  را معا لجه نمودند ،  سپس همه خوا بیدند . بیشتر بچه ها  به خاطر این که گریه آنها را کسی نبیند پتوها را روی     سرشان   کشیده بودند.

چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم

·        لحظه بازگشت

چه خوش است حا ل مرغی که قفس ندیده باشد

                                                     چه نکوتر آنکه  مرغی زقفس پریده باشد                                                                                     

 موقع ورود به سرزمین و وطنم ، نا خواسته زانو به زمین زدم خاک  وطنم را بوسه باران  کردم بوسیدن و بوییدن خاک  وطن عزیزم که مهد یادگارهای  تلخ  و شیرین زندگیم  بود عاشقانه و ازصمیم قلب بود.   پانزده شهریور1369 انگار همین دیروز بود اتوبوسها به ردیف د رحا لی که مزین به پرچم سه رنگ ایران بود از مرز خسروی سرا زیر شدند چه حا ل وهوا یی بود هزاران  چشم منتظر ، ا شک و خنده  و شوق در هم آمیخته شده  بود . اشک شوق دیدن مردم و وطنم ، ا شک فراق امام خمینی که به ملکوت  پیوسته بود وچه صحنه های  غرور انگیزی آن روز خلق شد . د ید ن مردم  مشتاق  و خوشحا ل  که ا ز راههای  د ور و نزد یک  برای  ا ستقبا ل ا ز ما راهی مرزهای غرب کشور شده  بودند شگفت زده ا م کرده بود  داخل  اتوبوس ازاین  طرف به آن طرف  می رفتم دست تکان می دادم صلوا ت می فرستادم.

مردم  فوج فوج  با دسته گل و شیرینی به طرف اتو بوسها می دویدند و با پرت کردن آن به داخل اتو بوسها احسا سا ت و عوا طف خود را نشان می  دادند و ما هم  با صلوات و دست تکان دادن از آ نها تشکر می کردیم ا ز این که  بهتر ین دوست  و هم قطارم همراهم نبودوتنها بر می گشتم و ا و غریب و مظلوم در عراق به خیل شهیدان پیوسته بود نا را حت  بودم. خواهران  و برا درانی را می د یدم که عکس قاب  شده  عزیزانشان را دردست داشتند  وبه  تک  تک  بچه ها نشان می دادند و سراغ  آنها را می گرفتند هر کس که  در مقابل  دیدگانم  ظاهر می شد چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم واشکهایم  بی اختیار روان می شد.

روز آزادی فرا رسید

·        روز آزادی فرا رسید

اگر مقصد پرواز است...قفس ویران بهتر

بالاخره پس از 2 سال و اندی اسارت روز آزادی فرا رسید ، در حالی که هوا تاریک بود قرار بود ما را از اردوگاه خارج کنند . شب 15/6/1369 نگهبان ها به اردوگاه آمدند و گفتند اردوگاه 15 یعنی  اردوگاه روبه روی ما 300 نفر اسیر برای مبادله کم دارد و از اتاق یک شروع به ثبت نام کردند .ساعت 4 صبح گروه اسرا را به طرف اردوگاه 15 حرکت دادند ، بچه ها همه « شب کور » شده بودند ، چون در مدت اسارت تاریکی را ندیده بودند . با ترس و دلهره با نیم نگاهی به اطراف می نگریستم و با خود تکرار می کردم « آزادی » ولی هنوز باورم نمی شد که قرار است آزاد بشوم . چون در این سالهای متمادی آنقدر در آرزوی آزادی بودم که کم کم این واژه معنای خود را از دست داده بود و نمی توانستم در میان آن همه انسانهای وحشی این حقیقت را بپذیرم که اکنون دارم آزاد می شوم . وقتی به اردوگاه 15 رسیدیم  ما را داخل اتاقی بردند و بعد از نیم ساعت یک زن ومرد از نیروهای صلیب سرخ برای ثبت نام ما آمدند و پس از ثبت نام که تا ساعت 8 طول کشید ، سوار اتوبوس های عراقی شدیم و بسوی مرز به راه افتادیم. در طی 8 ساعتی که تا مرز در راه بودیم نه تنها به ما غذا ندادند ! بلکه موقعی که کنار رستورانی برای خوردن غذای خودشان توقف کرده بودند موقعی که چند نفر بچه برای اسرا آب آوردند نگهبان های عراقی آب ها را گرفتند و روی زمین پاشیدند . باور چنین روزگاری سخت و دشوار بود و رنج و کابوس های بعد از اسارت طاقت فرساست ولی آزادی رویایی زیبا بود .

آخرین لحظات اسارت در اردوگاه

خوشحال از آزادی و غم و جدایی از همدیگر در همه نگاهها هویدا بود . آنانی که در فراز و نشیب ها و شکنجه ها ، در تلخی ها ، شیرینی ها و ... شریک هم بودند . لحظه جدایی از همدیگر رسیده بود و معلوم نبود دوباره همدیگر را ببینند  یا نه !  لحظه وداع رسیده بود . به همدیگر آدرس و نشانی می دادیم . همدیگر را بغل می گرفتیم ، قرار بود کاروان زجر کشیده اسرا به سرعت به سوی ایران حرکت کند . از زندان های بعثیان عراقی به سوی نور و آزادی و وطن عزیزمان ، ایران .

لحظه ای زیبا که سر شار از اخلاص و صفا بود و قلم توان بیان آن را ندارند.

خبر مبادله تقریباً بی مقدمه عنوان شد

·        خبر مبادلۀاسرا

خبر مبادله تقریباً بی مقدمه عنوان شد .  یکی از روزها ( 24/5/1369 ) که مانند بقیۀ روزها  سرگرم امورات اسارت بودیم  ناگهان سوت آمار کشیدند، نگهبانها به ما خبر دادند  که قرار است  ساعت 10 از تلویزیون پیام مهمی در باره اسرا پخش شود وخیلی خوشحال به نظر می رسیدند.

من و دیگردوستان گفتیم این بار هم مثل دفعه های قبل دروغ است (چون وعده های دروغ زیادی  به  ما داده  بودند)، ولی چون عراق به کویت حمله کرده بود وهدفش این بود که کویت را استان  نوزدهم  خود  کند ؛ احتمال این  را دادیم  که عراق این بار به مبادله اسرا و قطعنامه  1975  الجزایر تن در دهد.

ساعت 10 همۀ  بچه ها  پای  تلویزیون  جمع  شده  بودند  و همه منتظر خبر بودند ، سکوت همه جا را در بر گرفته  بود مجری برنامه چهره اش  نمودار شد و شروع  به خواندن متن پیام کرد :

"رئیس جمهور  با در خواست  مبادلۀ  اسرای ایران موافقت کرد و از جمعه مبادلۀ  زمینی از مرز خسروی  شروع می شود و عراق برای حُسن نیت  خود اولین  کاروان  اسرا را که  900  نفر می با شند  فردا از طریق مرز خسروی مبادله می کند ، صدای هورا و شادی بچّه ها اردوگاه را در بر گرفت همه خوشحال بودند ، بعد از چند  روز برای ما لباس  و کفش آوردند . البته  لباسهایی که  وقتی می پوشیدی  گویا  نخ آن از سوزن بود و با  پوشیدن آن   بدن خارش  و سوزش می گرفت گویا عراقیهامی خواستند آخرین دق دلیها را سر بچّه ها با این پوشش در بیاورند؛ خلاصه همین طور مبادله از اردوگاههای قدیمی  شروع  شده  بود تا نوبت به ما رسید .

آخرین لایه های چربی  بدنمان آب  شده بود

·        مبادله اسرا ونحوه بازگشت به ایران

پس از آتش بس وشروع مذاکرات دقیقا دو سال طول کشید تا مبادله اسرا بین دو کشور ایران و عراق به مرحله اجرا درآید در صورتیکه مطا بق بند 3 قطعنامه598   سازمان ملل و بر اساس کنوانسیون سوم ژنو در12اوت 1949،پس از مخاصمه جنگ  باید  تمام اسرا بدون  تأخیر به  کشور خود  بازگردانده شوند.


شاید اگر مسئله  حمله عراق  به  کویت  پیش  نمی آمد  مبادله اسرا نیز تا مدتهای  دیگر به طول  می انجامید . مبادله  اسرا در روز 26 مرداد 1369 (17 اوت1990)  یعنی 15 روز بعد  از حمله  عراق  به  کویت  و  همزمان  با  عقب نشینی نیروهای  نظامی عراق از  باقی  مانده  مناطق اشغالی ایران صورت گرفت.

آخرین لایه های چربی  بدنمان آب  شده بود.  کم کم اسکلتی شده بودیم و باید شاهد تحلیل رفتن بدنمان می بودیم . بدن  ما پروتئین خود را هضم  کرده و در نتیجه  ماهیچه ها نا پدید شده بودند وکم کم بدنها ضعیف و فرتوت شده بود . اعضای جامعه کوچک ما بر اثر یک بیماری مسری و کوچک در عصر اتم یکی پس از دیگری از بین می رفتند . به طوری که از جمع 3500 نفری ما در پایان دو سال نفرات زیادی  بر اثر مریضی های مسری از بین رفتند.آخرین روزها  که  خبر مبا دله را شنیدیم و چون ما آخرین اردوگاهی بودیم  که باید  مبا دله  می شدیم، نا چاربودیم مدتی دراز به انتظار بمانیم (در نهایت بی صبری وبی قراری )خسته از هیجان و تشویش لحظات را در امید و نومیدی سپری می کردیم.

تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم

 در بغداد شبی به این فکر فرو رفتم که همه کتابهای  درسی دروغ است ! در کتابها نوشته شده است بشر می تواند  جز برای ساعت محدودی  بی خواب بماند  ولی این کاملا دروغ است چون  من این تجربه را حس کردم؛نخستین شبی که وارد اتاقهای اردوگاه بغداد شدیم ،بر بستری خوابیدیم که در سه ردیف 8 الی 9 نفری  در داخل  اتاقی   حدودا  3در 4 متر بود که سهمیه آن اتاق 35 نفر  بود . در هر  ردیف  9 نفر  کتابی  بر کف زمین   می خوابیدیم (به پهلو )؛پاهای طرف  مقابل در جلو سینه ام قرار  می گرفت  و پاهای  من هم همینطور . تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم  ولی بعد از دست هایمان  برای زیر سری  استفاده  می کردیم . با همه این شرایط  خوابمان می برد  و برای  چند ساعتی  به عالم فراموشی می رفتیم واز درد ورنج  رها می شدیم . مدت سه ماه در زندان الرشید بغداد بودم  وبعد به اردوگاه تکریت  زادگاه صدام  انتقال  یافتیم.

همه بچه هاسردر زانوی غم فروبرده بودند

روزهای قبل  خبر کسالت و بیماری  امام (ره) از طریق  روزنامه و تلویزیون عراق به ما رسیده  بود ، ولی زیاد  با خبر  نبودیم  که حال امام  وخیم است . خبر رحلت  امام  توسط  نگهبانهایی که در بیرون  اردوگاه ، اطراف سیم خاردارها نگهبانی می دادند  به ما رسید  اول باور نمی کردیم .واقعا باورش خیلی سخت بود سکوت مرگباري بر اردوگاه سايه افکنده بود. هيچ‌کس جرأت نمي‌کرد  از ديگريراجع به این موضوع  سؤالي بپرسد.
   ولی  پس از تاکید  یکی از نگهبانها  که آدم خوبی  بود  باور کردیم.همه آرام قدم می زدند ودر یک لحظه خبر بین همه مخابره شد . خبر ارتحال جانسوز پير جماران در اردوگاه پيچيده بود و همه آزادگان از آن مطلع بودند ، بچه ها  واقعا  نا راحت  شده بودند واثرات خبر در چهره ها ی غمدیده بچه ها  هویدا بود . همه بچه هاسردر زانوی غم فروبرده بودند ویک سایه اندوه روی چشم هادیده می شد.به یاد این سخن  مولا علی (ع)افتادم که  فرمودند : صبر آن است که انسان مصیبتی را که به او می رسد ، تحمل کند و خشم خود را فرو برد. یکی از  افسران عراقی  به نام  نقیب (سروان) عباس به اردوگاه آمد وبچه ها را جمع کرد  وبه آنها  تسلیت گفت واز بچه ها  خواست  که آرامش  خود را حفظ کنند . به علت جو  خفقان  و سخت گیری  عراقی ها در اردوگاه ما،(16تکریت ) که همه جزء مفقودین بودیم  در آن هنگام  کار  منسجم  یافته  و منظمی  صورت  نگرفت ولی مخفیانه  شب ها در اتاقها  و آسایشگاهها  برنامه عزاداری  انجام می گرفت.

 

حدیث غربت تکریت

روز های غریبی بود ، غربت در شکنجه گاه  تکریت ، اردوگاه 16 تکریت ، سوله ای بزرگ و سرد ، مانند یک مکعب آهنی بسته ما را احاطه کرده بود . شکنجه های وحشیانه سوز سر ما در زمستان ، گرما و تشنگی در تابستان غوغا می کرد . می خواستند با شکنجه های خود مقاومت و ایستادگی ما را بشکنند ولی چون امید مان به خدا بود ، سر فراز شدیم صبح یکی از روز ها که بعد از آمار آزاد باش دادند . به طرف دست شویی ها رفتیم . یکی از بچه ها را به ستون بسته بودند در حالی که هوا بسیار سرد بود با شلنگ آب خیسش کردند و با شلنگ به جان او افتاده بودند و با زدن شلاق و صدای فریاد آن آزاده عزیز ، قهقهه و سرمستی عراقی ها بلند می شد . روز سختی بود ، شکنجه جسمی برای دوستمان و شکنجه روحی برای بقیه بچه ها که کاری از دستشان ساخته نبود .

می خواستند تسلیم شویم و نشدیم . می خواستند با شکنجه دوستانمان ما را بشکنند ولی این طور نشد و خدا عزیزمان کرد.

إِنىّ‏ِ جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبرَُواْ أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائزُون‏ (  البته كه من جزا می ‏دهم ایشان را امروز به پاداش صبرى كه كردند، و ایشان رستگارند )

سوره مومنون آیه 111

 

عراقی ها باخنده وفریاد با کابل به جانمان می افتادند و لذت می بردند

درطول روز سایه بان و جان پناهی نبود ، مجبور بودیم زیر آفتاب داغ به سر ببریم خیلی زود تشنه

می شدیم و از آب هم خبری نبود این بی آبی و گرمای طاقت فرسا باعث تیرگی صورت اکثر

اسرا و ترکیدگی لب های آنها شده بود .

یکی ازشکنجه های رایج که عراقی هاخیلی ازآن لذت می بردند، گذاشتن

  انگشت سبابه برروی زمین وبه دورآن چرخیدن بود.وپس ازچندین دورباید با

سرعت می دویدیم وچون سرمان گیج می شد به زمین می خوردیم سپس

عراقی ها باخنده وفریاد با کابل به جانمان می افتادند و لذت می بردند.

سنگ های درشت تر را با دست جمع می کردیم

حدیث غربت-تبعیدگاه تکریت ۱۶

  بازدید های تشریفاتی

روز هایی که قرار بود مسئولین ارشد برای بازدید به اردو گاه سر بزنند ، باید زود تر بلند می شدیم تا اردو گاه را نظافت کنیم ، حسابی رفت و روب می کردیم . از ابزار نظافت مانند جارو و خاک انداز خبری نبود به ردیف روی زمین می نشستیم و سنگ های درشت تر را با دست جمع می کردیم و با مقوا های کوچک خاک ها و سنگ ریزه ها را جمع آوری  می کردیم . آسایشگاه ها مرتب تر از قبل می شد . خط و نشان ها و تهدید ها شروع می شد که در هنگام بازدید مسئول عراقی ، هیچکس حق ندارد صحبت و یا سؤالی بکند و هر سؤالی هم شد باید جز تعریف و تمجید حرفی دیگر نباشد . این بازدید ها تشریفاتی بود و همیشه پس از بازدید از وضعیت اردوگاه ها اظهار رضایت می کردند و پس از رفتن بازدید کننده ها معمولاً نگهبان های اردوگاه به بهانه های واهی به بچه ها گیر می دادند و همه را تنبیه دسته جمعی می کردند .

اولین عید نوروز در اسارت بسیار سخت گذشت.

نوروز در اسارت

  اولین عید نوروز در اسارت بسیار سخت گذشت. برای نخستین بار عید نوروز دور از خانواده و
 
دوستانم بودم. سکوتی سنگين بر آسایشگاه حکم فرما شده بود. خاطرات گذشته را  مرور مي
 
كردم ،به خانواده‌ام فکر می‌کردم، به مادرم، به پدرم، به خواهران و برادرانم .

 دراولين نوروز اسارت به علت  اینکه ما جزء اسرای مفقود بودیم و محدوديت هاو مشکلاتي که

از طرف بعثيان ايجاد مي‏شد، نتوانستيم جشن بگیریم.

در دومين نوروز دوران اسارت بچه‌ها به ياد روزهايي كه در كنار خانواده، سال نو را جشن

مي‌گرفتند به تكاپو ‌افتادندتا جشن مختصري بگيرندو اميد به زندگي را در خودزنده نگه دارند.

موقع سال نو، بچه ها  آغاز سال جدید را به همدیگر تبریک ‌ گفتند وشروع به رو بوسي  كردند.

جشن مختصری گرفتند وبا کمترین امکانات اولیه یادی از دوران آزادی در وطن خود کردند. يكي از

عوامل پايداري اسرا در دوران اسارت ايمان و پايداري آنها بود براي غلبه بر تبليغات رواني بعثيان

عراقي و همچنين اثبات اينكه حتي در سخت ترين شرايط هم اميد به زندگي را از دست نداده‌اند.

در مناسبت‌هاي گوناگون برنامه‌هايي اجرا مي‌كردند كه دشمن بعثي را متحيرو مبهوت مي ‌

ساختند. 

تهيه شيريني نوروز

از خمير هاي داخل نان به همراه مقداري شيره خرما كه از مدت ها قبل به ترفند هاي مختلف

تهيه شده بود به شكل زيبا وماهرانه درست مي شد .اگر كسي هم شكلات داشت جهت

تزئين وپذيرايي استفاده مي كرد.

اتحاد آزادگان در اسارت

سکوت اردوگاه با فریاد های نگهبان اردوگاه در هم شکست. آن روز در قسمت چهار دیواری  « اردوگاه 16 » غوغایی شد. سعید دلاور مردی از خطه لرستان بود و آن روز به بهانه  اینکه چرا از جلو اتاق نگهبانهای عراقی گذشته است مورد آزار وشکنجه قرار گرفت. ابتدا دمپایی در دهان اورا دور محوطه اردوگاه چرخاندند سپس او را لخت زیر آفتاب در حالی که باید به خورشید نگاه می کرد نگه داشتند . همه بچه ها نظاره گر بودند وکاری از کسی ساخته نبود . پس از مدتی یکی از ریش سفیدان اردوگاه پا در میانی کرد نتیجه ای نداد . سکوت همه جا را در بر گرفته بود . نگهبان عراقی از سعید خواست که به  رهبرمان تو هین کند سعید قبول نکرد. چند ضربه کابل به او نواختند. سعید سرو صدا کرد و مترجم خواست. مترجم گفته های سعید رابه نگهبان انتقال داد « آ یا شما به رهبرتان توهین می کنید » نگهبان تا این را شنید با کابل به جان سعید افتاد و به بدن و سر  و صورت سعید  ضربه    می زد.
ادامه نوشته

سر پایین می نشستیم تا افسر اردوگاه تشریف بیاورد و آمار گیری کند

روزی 2 الی 3 ساعت در صف آمار می نشستیم صبح که بیدار می شدیم باید پتو ها را جمع  و در کنار اتاق آنکارد می کردیم. 10 نفر 10نفر یا 5 نفر 5 نفر باید در صف رو ی دو پا ، سر پایین می نشستیم تا افسر اردوگاه تشریف بیاورد و آمار گیری کند . افسر که وارد اردوگاه می شد ، قفل درب اتاقها باز می شد و از اتاق شماره یک آمار گیری شروع می شد.

بر پا ، خبر دار ، بشین ، آمار گیری و خروج افسروبازدوباره نشستن روی دو پاوسر پایین.آمارگیری اردو گاه که تمام می شد ؛افسر عراقی  می رفت وبعد آزاد باش می دادند . ظهر و شب هم همینطور . بعضی مواقع که افسر صحبت می کرد ؛ این نشستن در صف آمار ساعت ها طول می کشید.

همین نشستن در صف آمار روی دو پا با سر پایین باعث شده است که اکثر آزادگان به کمر دردهای شدید مبتلا شوند و من هم همراه با عوارض دیگر این سوغاتی را  از عراق با خود به همراه آورده ام .

برای آب خوردن باید از شیرهای داخل توالتها  استفاده می کردیم

زندگی در وحشتگاه تکریت 

برای آب خوردن باید از شیرهای داخل توالتها  استفاده می کردیم  و  برای  تامین و ذخیره  آب دا خل آسایشگاه از چند سطل استفاده می شد که اصلا جوابگوی 700 نفر نمی شد .در این جا  باید اشاره کنم  که من هم با اکثر اسرا موافقم که حاضر نیستند زیاد خا طرا تشان را تعریف کنند و معتقدند برای کسانی که درون اردوگاهها بودند ، نیازی نیست  که سخنی بگوییم و دیگران هم  قادر به فهمیدن این نخواهند بود که ما درآن اردوگاهها چه احساسی داشتیم ونمی توانند درک  کنند که  اکنون  چه  احساسی  داریم ، چون  واقعا نمی شود احساسات و برخورد هایی  که با ما  داشتند  را به رشته تحریر در آورد . شاید این فکر به  مغز بعضی ها خطور کند که چگونه ممکن است نگهبانها که آنها  هم انسانی آمیخته از گوشت و خون بودند  رفتاری را  که بسیاری از اسرا بازگو میکنند با آنان  اعمال کرده باشند؟

برای پاسخ به این پرسش ها باید اشاره کنم نگهبانها معمولا عده ای سادیست و یا آزارگر به معنای واقعی بودند. اکثر آنها در اثر سالهای متمادی کار در اردوگاه و ناظر بودن بر شیوه های بیرحمانه و وحشیانه اردوگاه در شکنجه اسرا ،احسا ساتشان مرده بود. البته در میان آنها استثنا هم بود مانند "سید ریاض" که با پول خود برای بچه ها به طور پنهانی لوازم مورد نیاز  را می خرید. اما باید به این نکته هم اشاره کنم  که بعضی از مسئولین رده پائین اردوگاه که از میان اسرا  انتخاب می شدند و معمولا " عرب لسانی " (عرب زبان) بودند ، سختگیر تر از عراقیها بودند وبا کوچکترین فرصتی که می یافتند  بچه ها را به باد کتک می گرفتند . کسانی که هرگز مزه گرسنگی را نمی چشیدند در حالیکه اسرا یا چیزی برای خوردن نداشتند  و یا با اندک فریاد شکم را می خواباندند ، اما زندگی و گذران بسیاری ازجاسوس ها در اردوگاهها،بهتر از زندگی گذشته شان بود . این اشخاص ،بیرحمانه تر از دشمن به آزار بچه ها می پرداختند .

  شوخ طبعی و طنز در اسارت

·        شوخ طبعی و طنز در اسارت

آنچه مایه شگفتی است ،روحیه شوخی و مزاحی بود که در اردوگاه حاکم بود البته از نوع ملایم که لحظه ای ذهن مارا به خود مشغول می کرد . شوخی یکی دیگر از ابزارهایی بود که برای مقابله با شرایط سخت اسارت به کار می رفت .

در آن شرایط سخت که بعثیان عراقی با شکنجه و آزار قرون وسطایی خود عرصه را بر آزادگان تنگ کرده بودند ، کسانی بودند که با شوخی های به موقع خود باعث خوشحالی و خنده بقیه می شدند که خود این مسئله حکایت از روحیه بالای بچه ها داشت . طنز و لطیفه گویی جهت تشویق به صبر و استقامت و اتحاد و یک دلی و تحقیر دشمن بعثی به کا ر  می رفت .

فرقی با عراقی ها نداشتند

این قسمت در پاسخ یکی از دوستان که پرسیده بود ایا در اسارت مابین شما هم جاسوس بود نوشته شده.

·        جاسوس ها

فرقی با عراقی ها نداشتند . دین به دنیا فروش ها کسانی بودند که نتوانستند تا آخر همراه ما با شند و وسط راه جا زدند و با دشمنان ما همراه گشتند و گاهی هم بد تر از آنها . در گیری با این کاسه به دستان حکم در گیری با عراقی ها را داشت . کابل به دست داشتند و برای یک لقمه غذای بیشتر و چند نخ سیگار هم وطنان خود را می فروختند . گوش به فرمان بعثی ها بودند و کار مهم آنها جاسوسی و خبر  چینی بود . ضربه ای که این رفیقان نیمه راه به ما زدند از ضربه عراقی ها کم تر نبود . هنوز آثار شکنجه این جاسوسان در بدن بعضی از اسرا دیده می شود .

گزینش آنها یک جریان منفی بود ، زیرا هر چه بی رحم تر بودند زود تر خلق و خوی دشمن را پیدا می کردند . اکثر آنها عرب زبان « عرب لسانی » بودند . کسانی که هرگز مزه گرسنگی و تشنگی را نمی چشیدند و زندگی آنها در اردوگاه ها بهتر از زندگی گذشته شان بود.

60 الی 70 تومان حقوق ماهانه هر اسیر

بعد از مدتی که از اسارت ما گذشت یک روز عراقی ها گفتند که جمع شوید  می خواهیم حقوق اسرا را  بدهیم . حقوق هر اسیر یک دینار و نیم بود حدوداً 60 الی 70 تومان  پول خودمان . آن را هم به صورت سیگار می دادند یعنی به هر نفر حدوداً 2 الی 3 بسته سیگار بغداد یا بیستون می دادند و مقداری بیسکوبیت و ... که وقتی تقسیم می شد خیلی ناچیز بود مثلاً یک ماه همراه حقوق چند شیشه مربا آوردند . وقتی تقسیم کردند نفری یک قاشق رسید .

چون اکثر حقوقمان سیگار بود واحد معاملات و تجارت در اردوگاه ها نخ سیگار بود و ارزش و قیمت اجناس به سیگار سنجیده می شد . درست مانند اسرایی که در اردو گاه های کار اجباری جنگ جهانی اول کار می کردند ، چون واحد پول آنها هم سیگار بود .

 

 

 

سفر به جهنم تكريت

اکبرفرشته

یکی از دوستان آزاده که در دوران اسارت وبعد ازآن به اکبر فرشته معروف است ،اکبر رضازاده می باشد .اقای اکبرفرشته به علت اخلاق خوب و انسجامی که بین بچه های آزده بوجود اورده است مورد تقدیر بیشترازادگان مشهدی اردوگاه 16تکریت می باشد وعلت داشتن این نام به خاطر اخلاق حسنه ومهربانی این برادر می باشد انشاءالله خداوند اکبراقا را برای خانواده وبچه های آزاده حفظ نماید.

  • سفر به تکریت (اردوگاه 16)

حدوداً اسارت ما در زندان الرشید می رفت که به پایان سه ماه  برسد ،نا گهان یک روزعراقیها به داخل آسایشگاهها ریختند و با سرو صدا و عجله همه را از اتاقها بیرون بردند،رفتا رشان طوری بود که همه ما ترسیده بودیم ؛بعد ما را به داخل محوطه بردند وآنجا بود که چشممان به اتوبوسها افتاد وما را عده عده سوار براتوبوسها  کردند،آنجا متوجه شدم که جا بجایی و انتقال شروع شده ،ولی به کجا ؟ هیچکس نمی دانست.سوار بر اتوبوس شدم از یک طرف نگران بودم که به کجا می رویم و از طرفی خوشحال که به جای بهتری می رویم ، حداقل آنجا زیر نظر صلیب سرخ هستیم و امکانات آنجا در سطح اسرای جنگی است و می توا نیم با ایران مکاتبه داشته باشیم و خبر زنده بودن  خود را بدهیم ولی بعدها متوجه شدم که همش رویا بود وبس .

اتوبوسها حرکت کردند و از زندان  بغداد  خارج  شدیم . از چند خیابان گذشتیم  به  پل هوایی  کنار شهر بغداد  رسیدیم  و از بالای آن  به  طرف اتوبان بغداد – موصل حرکت کردیم. بچه ها نسبتا خوشحال  بودند یکی به خاطر اینکه از سلولهای یکنواخت بغداد رها     می شدند و دیگر به این دلیل که فکر می کردند به جای بهتری  می رویم. مسیر راه ما مملو بود از پادگانهای نظامی ، گویی همه مرد م عراق نظامی بودند .در طول راه از آب و غذا خبری نبود  با دید ن انسانهایی که آزادانه  با لباس  شخصی می گشتند  کمی  روحیه   گرفته  بودیم . پس از چند  ساعتی  وارد استان صلاح الدین شد یم . در این استان چند اردوگاه مخصوص اسرای ایرانی بود ،ولی  مشخص نبود که ما را به کدام  اردوگاه می برند.

 

زندان العماره

ساعت 5/7 شب دوم شهر یور 1367 به العماره رسیدیم و در اتاقکی که حداکثر گنجایش آن 60 نفر بود 300 نفر را جا دادند . گرما و گرسنگی  و کمبود جایی که بتوانم روی زمین خشک چمباتمه بزنم تا چه رسد که دراز بکشم مرا رنج میداد .

در شب اول که در العماره سکنا گزیده بودیم تشنگی بیداد می کرد ، لبهایمان خشکیده و ترک ترک شده بود چشمها این طرف و آن طرف سراغ آ ب را می گرفت پس از چند لحظه ثبت نام شروع شد ،شامل نام کوچک نام پدر نام پدربزرگ میشد.یکسری اطلا عات دیگر مانند درجه، محل خدمت و غیره .. را از ما خواستند . ثبت نام که تمام شد درب اتاق باز شد و نیم بشکه ای به دا خل اتاق انداختند و بعد از مدتی به وسیله تانکر دا خل آن را آب کردند و کیسه ای نان به دا خل اتاق انداختند ... نان عراقی که به آن"سمون" می گفتند شبیه نان ساندویجی خودمان بود ولی با این اختلاف که دا خل آن خمیر بود .

مسئله تشنگی و گرسنگی نسبتا حل شد ولی مسئله دفع آن برایمان مشکل ساز بود چیزی که اصلا انتظار نداشتم که نگهبانها با آن مخالفت داشته باشند پاسخ رفع حا جت از طرف عراقیها فحش و ناسزا بود که نثار مان کردند اعتراض فایده ای نداشت و ناگفته نماند زمین سیمانی سخت وسفت، گرد و خاک نشسته بر سرو صورت خستگی و تشنگی ،آینده مبهم همه با هم دست به یکی کرده بودند که شب  تلخی را پشت سر بگذاریم صبح روز دوم اسارت با عربده سرو صدای نگهبان عرا قی شروع شد 5نفر 5نفر بیرون می بردن و در حالی که چند نگهبان دور ما را گرفته بودند با ید رفع حا جت می کردیم و با ید به اتاق بر می گشتیم .

 مدت سه روز در زندان العما ره بودیم در این 3 روز وضعیت به شر ح زیر بود ک روز 2 بار نیم بشکه ای که از قبل برای ما تهیه کرده بودند پر آب می کردند  آب گل آلود  بود که همه چیز دا خل آن شناور بود در این مدت 3 روز غذای ما فقط تکه های نا ن به دا خل اتاق پرتاب می کردند در طی روز با خواهش بعضی از بچه ها را برای رفع حاجت به بیرون می  بردند و بقیه هم با ید در داخل اتاق به این کار می پرداختند بوی مشمئز کننده داخل اتاق همه را رنج می داد ولی چاره ای نبود روز چهارم فرا رسید درب اتاق با فریاد و سرو صدای عراقیها باز شد و ما را یکی یکی با ضرب وشتم بیرون بردند وسوار بر اتوبوس کردند وتصمیم داشتند به اردوگاهی که نمی دانستیم که کجا هست انتقال دهند . افسری عراقی که تسلط به زبان فارسی داشت قطعنا مه ای در هفت بند برای ما خواند  که فقط بجز نفس کشیدن در داخل اتوبوس در طی مسیر راه هر کار دیگری می کردی محکوم به اعدام میشدیم  مثلا اگر پرده اتوبوس را کنار بکشید اعدام ، اگر از جای خود بلند بشوید اعدام و....

نحوه اسارت

درهمه جنگها  معمولا تعداد اسرا ، شا خص منا سبی برای شناسایی پیروز طرف جنگ به حساب می آید و بعثی ها ی عراق که نگران این مسئله بودنددراواخرجنگ سعی کردند که مشکل را به هر نحوی حل کنند لذا ارتش مزدورعراق برای افزایش اسیران خوددراواخرجنگ به مناطق  جنگی  خصوصا درجنوب کشورهجوم برد و شماری ازنیروهای ایرانی را اسیرکرد .با پذیرش قطعنامه 598 توسط جمهوری اسلامی ایران که خبرازپا یا ن جنگ و آغاز صلح و آرامش میداد  چیزی  نگذشته  بود  که  دشمن  بعثی  نشان دا د چقدر به قوانین بین الملل پایبند است.

 

هوا بی نها یت  گرم و سوزان بود و تنها خورشید بود که تلاش می کرد با تا بش خود ازمیان گرد وخاک و سردرگمی عبور کند و به سرما بتابد . بچه ها  چند شبی در سنگرها مانده بودند ونقل وانتقالات نیروهای دشمن را دیده بودندواحتمال می دادند که دشمن پا تک  مهمی درپیش دارد وما هم درموقعیتی  نبودیم  که با  آنها درگیر شویم  (به علت آتش بس )  و ترجیح  دادیم  که درمواضع خود باقی بمانیم.

  دریکی ازهمین هجوم ها که در زمان آتش بس رسمی  صورت گرفت در تاریخ 1/6/1367 با سوء ستفاده از حسن نیت جمهوری اسلامی ایران ، ما را محاصره واسیر کردند این در حالی بود که ما نمی خواستیم  آتش بس را نقض کنیم .

 

طولی نکشید که کاروان اسرارا به طرف عقبه حرکت  دادند . کاروانی  که برسر روی  آن تا دلتان بخواهد  گردوخاک نشسته  بود . هیچ وقت تصورچنین لحظه ای را نکرده بودم . همه  گرفته وپکر  بودند  و همه خاموش  و سر در گریبان  .....

چشم مزدوران عراقی  که به ما می افتا د خوش حال و قیافه شان سرشاراز  پیروزی و غرور میشد واین برای من خیلی  ناراحت کننده بود گرما و گرسنگی  وتشنگی بیداد می کرد . یکی دو نفرازبچه ها تقا ضای آب کردند که با  پرتاب  کلاه  آهنی  از طرف یک سرباز عراقی مواجه شدند .