26 مرداد سالگرد ورود آزادگان  به میهن گرامی باد.

 
 

پــر و بـالِ مـا شکستــند و دَرِ قفـتس گشــودنــد

امروز مصادف است با سالگرد ازادی من از اسارت و تولد دوباره ام:

لحظه ورود به سرزمین و وطنم ، نا خواسته زانو به زمین زدم خاک وطنم را بوسه باران کردم بوسیدن و بوییدن خاک وطن عزیزم که مهد یادگارهای تلخ و شیرین زندگیم بود عاشقانه و ازصمیم قلب بود. پانزده شهریور1369 انگار همین دیروز بود اتوبوسها به ردیف د رحا لی که مزین به پرچم سه رنگ ایران بود از مرز خسروی سرا زیر شدند چه حا ل وهوا یی بود هزاران چشم منتظر ، ا شک و خنده و شوق در هم آمیخته شده بود . اشک شوق دیدن مردم و وطنم ، ا شک فراق امام خمینی که به ملکوت پیوسته بود وچه صحنه های غرور انگیزی آن روز خلق شد . د ید ن مردم مشتاق و خوشحا ل که ا ز راههای د ور و نزد یک برای ا ستقبا ل ا ز ما راهی مرزهای غرب کشور شده بودند شگفت زده ا م کرده بود داخل اتوبوس ازاین طرف به آن طرف می رفتم دست تکان می دادم صلوا ت می فرستادم.

  مردم فوج فوج با دسته گل و شیرینی به طرف اتو بوسها می دویدند و با پرت کردن آن به داخل اتو بوسها احسا سا ت و عوا طف خود را نشان می دادند و ما هم با صلوات و دست تکان دادن از آ نها   تشکر می کردیم ا ز این که بهتر ین دوست و هم قطارم همراهم نبودوتنها بر می گشتم و ا و غریب و مظلوم در عراق به خیل شهیدان پیوسته بود نا را حت بودم. خواهران و برا درانی را می د یدم که عکس قاب شده عزیزانشان را دردست داشتند وبه تک تک بچه ها نشان می دادند و سراغ آنها را می گرفتند هر کس که در مقابل دیدگانم ظاهر می شد چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم واشکهایم بی اختیار روان می شد.

8q7orklw7bb4ah5ikq5r.jpg

 

خوشحال از آزادی؛غمگین از جدایی

روایت محمدسلیمان زاده از اسارت/خوشحال از آزادی؛غمگین از جدایی

در سایت سجاد ادرس زیر:

http://www.iran-pw.com/?p=11639

بوی خوش آزادی :تقدیم به همبندان واقعی آزادگان (همسران و فرزندان)

به نقل از وبلاگ دوست عزیز آزاده دکتر حمید"اسیر شماره 11791"

این خاطره رو سال قبل تقدیم دوستان کردم و توی چند تا رسانه هم درج شده بود چون واقعا این بهترین خاطره عمرم هست هرسال دوباره با یه پست جدید میزارمش

تقدیم میکنم به همسر مهربانم که خیلی خیلی اسارتش طول کشیده ...اسیر دست کاستی ها ...نبودن ها...تنهایی ها...و مشکلاتیه که تا دم آخر با ماست و متوجه اون و نازدونه هاش

و سر انجام تقدیم همه همبندان واقعی آزادگان ( همسران )

و به همه ی د وستان آزاده خصوصا کمپ ۱۰ و ۱۷

نمیدونم چه روزی از هفته بود

چند شنبه یا چندم بود

هرچه بود خودش بود روزی که سالها انتظارش رو کشیده بودیم بله سالها

 
ادامه نوشته

همایش بزرگ آزادگان  مشهد در صحن جامع رضوی

 

شنبه 26 مرداد همزمان با سالگرد ورود آزادگان

صحن جامع رضوی،تالار کوثر

و حضور در مزار سید آزادگان زنده یاد ابوترابی

بوسه بر خاك وطن بايد زد.

آري برادر تن رنجور تو داغ غربت داشت تا اينكه دگر بار پاي بر اين تربت پاك گذاشتي و لب بر اين خاك افلاكي.تو حتي آن زمان كه اسير دست دشمن بودي براي ما سرمشق آزادگي بودي تو با اسارت غريبه بودي.

 

ساک و وسایلم جاماند و  از یک مشکل بزرگ به خواست خدا رهایی پیدا کردم

توباید دوباره برگردی بغداد

عراقی هاگفتند نه توباید دوباره برگردی بغداد در همین حین رئیس حلال احمر ایران که برای سرکشی به منطقه آمده بود بنده را دید گفت شما چرا نمی خواهی به ایران بیایی گفتم من می خواهم بیایم اینها می گویند اسم تو درلست مبادله شده هااست رئیس هلال احمر باچند نفر از پاسدارن دور من را گرفتند و در آن شلوغی جوری من را به انطرف بردن که عراقی ها نفهمیدن چی شد...

روز آزادسازی اسرا بنده بعنوان مترجم همراه صلیب سرخ بودم از اسرای اردوگاه رمادیه دو ثبت نام می شداز همه سوال می کردند آیا می خواهید به ایران بروید یا نه تا اینکه ثبت نام به پایان رسید و عراقی ها آمدند و اسامی همه را خواندند و سوار اتوبوس شدند اما اسم من و دو نفر دیگر را نخواندند به گمانم آن دو نفر خواب مانده بودند بنده هم که همراه صلیب سرخ بعنوان مترجم بودم من را هم ثبت نام نکرده بودند.

ادامه نوشته

صفای بوی وطن  گر  وزد  به  جانم  باز   

دیگر در کالبد خویش نیستم و در آسمان وطنم ایران در پروازم . قدمهای بی رمقم  با خاک وطن

آشنا می شود.

وطنم ای شکوه پا برجا ،در دل التهاب دوران ها****کشور روزهای دشوار ، زخمی سربلند بحران ها.......

صفای بوی وطن-موقع مبادله

 

لحظه شماری برای آزادی


 

لحظه شماری برای آزادی.

تمام سال های اسارت آرزو داشتم دفتر و خودکار داشتم و خاطرات روزانه ام را می نوشتم ولی متاسفانه نشد.روزی که درهای زندان باز شد ، خودکاری توی جیبم داشتم ولی کاغذ برای نوشتن نه. پشت کارت اسارتم لحظه شمار آزادی را نوشتم :

خروج از اردوگاه موصل  1 و 25 دقیقه.

ورود به (شهر) موصل ساعت 2 .

سوار شدن به قطار ساعت 6 شب..

خروج از موصل 7 و 25 دقیقه.

4و 45 دقیقه وصلنا الی البغداد.

ساعت6 صبح است که در اتوبوس نشسته ایم.

ساعت8 و 7 دقیقه آخرین ساعات در کشور عراق.

اتوبوسها ی عراقی آماده برای بازگرداندناسیران عراقی .چادرهای زیادی برپا شده برای تبادل اسرا.

ساعت 9و14 دقیقه اتوبوس های ما در یک منطقه نظامی جایی که صلیب سرخ کمپ زده است متوقف شده اند.

ساعت 12 و نیم است، اسرای ایرانی و عراقی در جایگاه تعویض هستند ولی بلند گو کراراً از اسرا می خواهد که به چادرها مراجعت کنند.

ساعت 3 و پانزده دقیقه در اتوبوس ها در خاک عراق منتظر بچه ها .....

فقط صد متر به مرز بهشت و ...حالا بهشت !! و حالا آزادی!!!

http://romadi2.blogfa.com/

همسرانی که از آزادگان سبقت گرفتند/عکس

در تمام مدتی که آزادگان در زندانهای رژیم بعثی دوران سخت اسارت به سر می بردند همسران آنها با تحمل روزهای تلخ انتظار و سختی هایی که از دردها و آلام ناشی از اسارت آزادگان بعد از بازگشت شان تحمل می کنند از همسران آزاده خود سبقت گرفته و به آزادگی معنا بخشیدند.

به گزارش مهر، یکی از زنان صبور که همچون همسر آزاده اش فاتح قله های مقاومت است "ربابه علی نژاد" همسر پیرترین آزاده استان اردبیل "حجت علی نژاد است".

این آزاده در حالیکه 49 سال داشت و صاحب پنج فرزند قد و نیم قد بود، در سال 1362حضور در جبهه های مبارزه حق علیه باطل را به ماندن در کنار خانواده و فرزندانش ترجیح می دهد و بعد از گذراندن هفت سال دوران اسارت شهریورماه سال 1369 با سربلندی و سرافرازی به میهن اسلامی بازگشت.

ادامه نوشته

 تولدی دیگر

    

این تولد برای آنان بود که سالهای طولانی در چنگال بعثیان عراقی گرفتار بودند و رنجها و مرارت های زیادی را تحمل کرده بودند . آری آن تولد عظیم باز گشت اسرا به میهن اسلامی خویش و به آغوش گرم وطن بود . آری تولد واقعی ما از مرداد ماه 1369 شروع شد .

استقبال در زادگاهم روستاي فريزي

اسارتم در روز عاشورا وآزاديم هم مصادف با اربعين حسيني بود.قرار بر اين شده بود روز اربعين 1369 از مشهد مقدس به طرف زادگاهم روستاي"فريزي" چناران در 72 كيلو متري شمال غرب مشهد حركت كنيم.

دعوت نامه اي با اين مضمون توسط زنده ياد پدرم نوشته شده بود:"همزمان بااربعین حضرت سید الشهداء (ع) و گرامیداشت یاد وخاطره پر فتوح حضرت امام خمینی (ر ه)وشهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و بازگشت افتخار آفرین  فرزندم آزاده سرفراز به میهن اسلامی {محمد سلیمان زاده} را به اطلاع دوستان وآشنایان می رسانم وبدین مناسبت مراسم بازدید در روز سه شنبه 20/6/1369 در روستای فریزی به صرف نهار برگزار می گردد.شرکت شما سروران عزیز در این مراسم موجب خشنودی ائمه معصومین (ع) وسرفرازی اینجانب خواهد شد.حرکت از مشهد ،ساعت 6صبح از فلکه دروازه قوچان،مکان مسجد جامع فریزی.

هم شهري هايم در استقبال مشهد سنگ تمام گذاشتند. كارناوالي شامل : حدودا 100ماشين عكس وگل زده با چراغ هاي روشن به طرف زادگاهم پشت سر هم به راه افتادند،آقاي سيد اصغر جعفرنيا انها را سازمان دهي مي كرد.

در مسير،روستاهاي بين راه،روستاي جمعاب ،خيج وآبقد چندين گوسفند جلو كاروان قرباني كردند.با گل وشيريني واسپنج به استقبال آمده بودند.در ابتداي روستاي آبقد جمعي از دانش آموزان به همراه معلمشان در حالي كه هر كدام شاخه گلي در دست داشتند سرود مي خواندند.يكي از آزادگان اين روستا (اقاي درگاهي)  مرا تازادگاهم بدرقه كرد.

به "فريزي" رسيدم،بدنم مي لرزيد وبي اختيار اشك مي ريختم ،همه از پير وجوان ،زن ومرد،كوچك وبزرگ،خوشحال وگريان به استقبال آمده بودند.ناگهان ديدم بالاي دوش برادري نشسته ام،صداي "دسته گل محمدي ،خوش آمدي، خوش آمدي،همه جا طنين انداز بود.گنبد وبارگاه امامزاده"عبيدا...(ع)"نمايان شد،سلامي از اعماق وجودم دادم وبه طرف گلزار شهدا حركت كرديم.بعضي ازبرادران سخنراني كردند،من هم صحبت كردم ولي نمي دانم چه گفتم و چگونه تمام شد،چون در حال وهوايي ديگر بودم.زنده ياد پدرم حاج حسين سليمان زاده پشت ميكروفن رفت مسلط وبا وقار ضمن تشكر وقدرداني از حضور پر شورمردم با اين جمله بغضش تركيد:"كاش همه رزمندگان مثل محمد من سالم به آغوش وطن وخانواده هايشان بر مي گشتند"،گريه همه فضا را در بر گرفت.

از روي وانت پياده شدم ،چشمم به پدر شهيد كريمي افتاد،اورا در آغوش كشيدم چند لحظه در آغوش آن سيد بزرگوار گريه كردم سپس به طرف مقبره شهدا رفتم وخود را روي قبور شهدا انداختم ومقداري آرامش گرفتم.

به همراه جمعيت به مسجد جامع رفتم،پس از برپايي مراسم مذهبي وپذيرايي مراسم تمام شد.در پايان از همه مردم وطنم ايران وزادگاهم روستاي فريزي تشكر مي كنم .

ورود به مشهد مقدس

·        شهر را آذین کنید ( ورود به مشهد مقدس )

ساعت 10 صبح هوا پیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست . علت نقص فنی به سرعت از هواپیما خارج شدیم پس از خوشامد گویی توسط گروه استقبال با اتوبوس به طرف اردوگاه امام رضا حرکت کردیم .


به این طرف و آن طرف نگاه کردم ، از خانواده ام خبری نبود . در صف تلفن منتظر بودم ، ناگهان شنیدم که یک نفر نشانی مرا از مسئول مربوطه می پرسید . با خود گفتم نکند اشتباه می کنم ! او یکی از اقوام ما بود ، مرا بغل گرفت . سراغ خانواده ام را گرفتم . گفت : الان غوغا  می شود و کل جمعیت به استقبالت می آیند .

تمام شهر آذین شده بود کوچه و محله مان همه چراغانی بود . بوی اسپند همه جارا فرا گرفته بود و فضا معطر شده بود . جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند . بر دوش برادری که نمی شناختمش نشسته بودم و مدام دست تکان می دادم . باورم نمی شد که آزاد شده ام . خانواده هایی عکس به دست سراغ عزیزانشان را می گرفتند و من هم که آنان را نمی شناختم احساس همدردی می کردم . و آنهایی را که می شناختم خبر سلامت و آزادی قریب الوقع آنها را می دادم . آن روز فقط روی دست و شانه های هموطنانم می چرخیدم و دور و برم را نگاه می کردم . کم کم باورم شد که رویا تمام شد و این طعم خوش آزادی است که می چشم.

لحظات تبادل اسرا ، یکی از لحظاتی است  که برای همیشه در تاریخ جمهوری اسلامی ایران ماندگار است .

بیست وششم مرداد ماه 1369 تمام انتظارات و نگرانیها ملت ایران به سر رسید . کشور از جشن و شادی پر شد .

 

سراغ سفر کرده ها

·        سراغ سفر کرده ها

پس از مبادله اسراو رسیدن به خاک وطن جوان وپیر به استقبال ما آمده بودندو برادران و خواهرانی بودند که عکس سفر کرده های خود را در دست داشتند و سراغ آنها را می گرفتند . برادر صاحب این عکس رانمی شناسی ؟ با شما نبود ؟ و این لحظه یکی از بد ترین خاطرات همه آزادگان است . چون ما دوست داشتیم که همه اسرا ، سالم به دامن وطن و خانواده خود بر گردند .

بوی عطر و آئین وطن به مشامم می رسید

·        لحظه ورود

بوی عطر و آئین وطن به مشامم می رسید ، بوی شهیدان و ... چند قدم دیگر تا آزادی بیشتر نمانده بود ، ولی هراس و ترس هنوز در وجودم بود ، نکند پشیمان شوند و ما را دوباره بر گردانند !

در چند قدمی مرز خسروی اتوبوسها  توقف کردند ،  چند نفر از برادران سپاه همراه با یک روحانی  به طرف ما آمدند ، بچه ها همه تشنه بودند یکی از بچه ها به نگهبان عراقی گفت با این سطل که داخل اتوبوس از تانکر هایی که بیرون است برای ما آب بیاور ، نگهبان جواب داد ، لا ! آب نیست . در همین لحظه برادران به همراه نیرو های صلیب سرخ وارد اتوبوس شدند و ضمن خوش آمد گویی آمار بچه ها را گرفتند سپس یکی از بچه ها گفت به عراقی بگویید که این سطل را برای ما آب کند چون ما از صبح آب  نخورده ایم . برادر سپاهی گفت تا حالا مجبور بودید از آب و غذای اینها بخورید اگر چند لحظه ای صبر کنید داخل اتوبوس های خودمان آب یخ موجود است و از اتوبوس پیاده شد . و با عربی به نگهبان عراقی  چند متلک گفت . نگهبان که به او برخورده بود به دو نفر از بچه ها گفت سطل را بردارید بروید و آب بیاورید . هیچ کس اعتنا نکرد و نگهبان گفت مگر شما تشنه نیستید . بچه ها گفتند : نه ، نگهبان عراقی از شدت ناراحتی داشت منفجر می شد . نمایندگان ایران رسیدند، صلوات ، گریه ، خوشحالی و ...کار تبادل آغاز شد .

از اتوبوس عراقی پیاده شدم با اشتیاق وشادی به طرف خاک خوبم دویدم . خاک وطن را در آغوش کشیدم . بوی آزادی را چشیدم به پشت سرم نگاه کردم نفس راحت کشیدم . چند قدم آن طرف تر زندان و شکنجه را می دیدم . قلبم تند تند می زد . سبک شده بودم دوست داشتم نفس بکشم صورتم از اشک خیس شده بود . سوار اتوبوس های ایران شدیم و به طرف ایستگاه های صلواتی جهت استراحت به راه افتادیم . با نقل و شکلات و آب میوه پذیرایی شدیم شادی و لبخند و صلوات فضا را در بر گرفته بود . حماسه آن را روز با طراوت جاوید باد .

چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم

·        لحظه بازگشت

چه خوش است حا ل مرغی که قفس ندیده باشد

                                                     چه نکوتر آنکه  مرغی زقفس پریده باشد                                                                                     

 موقع ورود به سرزمین و وطنم ، نا خواسته زانو به زمین زدم خاک  وطنم را بوسه باران  کردم بوسیدن و بوییدن خاک  وطن عزیزم که مهد یادگارهای  تلخ  و شیرین زندگیم  بود عاشقانه و ازصمیم قلب بود.   پانزده شهریور1369 انگار همین دیروز بود اتوبوسها به ردیف د رحا لی که مزین به پرچم سه رنگ ایران بود از مرز خسروی سرا زیر شدند چه حا ل وهوا یی بود هزاران  چشم منتظر ، ا شک و خنده  و شوق در هم آمیخته شده  بود . اشک شوق دیدن مردم و وطنم ، ا شک فراق امام خمینی که به ملکوت  پیوسته بود وچه صحنه های  غرور انگیزی آن روز خلق شد . د ید ن مردم  مشتاق  و خوشحا ل  که ا ز راههای  د ور و نزد یک  برای  ا ستقبا ل ا ز ما راهی مرزهای غرب کشور شده  بودند شگفت زده ا م کرده بود  داخل  اتوبوس ازاین  طرف به آن طرف  می رفتم دست تکان می دادم صلوا ت می فرستادم.

مردم  فوج فوج  با دسته گل و شیرینی به طرف اتو بوسها می دویدند و با پرت کردن آن به داخل اتو بوسها احسا سا ت و عوا طف خود را نشان می  دادند و ما هم  با صلوات و دست تکان دادن از آ نها تشکر می کردیم ا ز این که  بهتر ین دوست  و هم قطارم همراهم نبودوتنها بر می گشتم و ا و غریب و مظلوم در عراق به خیل شهیدان پیوسته بود نا را حت  بودم. خواهران  و برا درانی را می د یدم که عکس قاب  شده  عزیزانشان را دردست داشتند  وبه  تک  تک  بچه ها نشان می دادند و سراغ  آنها را می گرفتند هر کس که  در مقابل  دیدگانم  ظاهر می شد چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم واشکهایم  بی اختیار روان می شد.

روز آزادی فرا رسید

·        روز آزادی فرا رسید

اگر مقصد پرواز است...قفس ویران بهتر

بالاخره پس از 2 سال و اندی اسارت روز آزادی فرا رسید ، در حالی که هوا تاریک بود قرار بود ما را از اردوگاه خارج کنند . شب 15/6/1369 نگهبان ها به اردوگاه آمدند و گفتند اردوگاه 15 یعنی  اردوگاه روبه روی ما 300 نفر اسیر برای مبادله کم دارد و از اتاق یک شروع به ثبت نام کردند .ساعت 4 صبح گروه اسرا را به طرف اردوگاه 15 حرکت دادند ، بچه ها همه « شب کور » شده بودند ، چون در مدت اسارت تاریکی را ندیده بودند . با ترس و دلهره با نیم نگاهی به اطراف می نگریستم و با خود تکرار می کردم « آزادی » ولی هنوز باورم نمی شد که قرار است آزاد بشوم . چون در این سالهای متمادی آنقدر در آرزوی آزادی بودم که کم کم این واژه معنای خود را از دست داده بود و نمی توانستم در میان آن همه انسانهای وحشی این حقیقت را بپذیرم که اکنون دارم آزاد می شوم . وقتی به اردوگاه 15 رسیدیم  ما را داخل اتاقی بردند و بعد از نیم ساعت یک زن ومرد از نیروهای صلیب سرخ برای ثبت نام ما آمدند و پس از ثبت نام که تا ساعت 8 طول کشید ، سوار اتوبوس های عراقی شدیم و بسوی مرز به راه افتادیم. در طی 8 ساعتی که تا مرز در راه بودیم نه تنها به ما غذا ندادند ! بلکه موقعی که کنار رستورانی برای خوردن غذای خودشان توقف کرده بودند موقعی که چند نفر بچه برای اسرا آب آوردند نگهبان های عراقی آب ها را گرفتند و روی زمین پاشیدند . باور چنین روزگاری سخت و دشوار بود و رنج و کابوس های بعد از اسارت طاقت فرساست ولی آزادی رویایی زیبا بود .

آخرین لحظات اسارت در اردوگاه

خوشحال از آزادی و غم و جدایی از همدیگر در همه نگاهها هویدا بود . آنانی که در فراز و نشیب ها و شکنجه ها ، در تلخی ها ، شیرینی ها و ... شریک هم بودند . لحظه جدایی از همدیگر رسیده بود و معلوم نبود دوباره همدیگر را ببینند  یا نه !  لحظه وداع رسیده بود . به همدیگر آدرس و نشانی می دادیم . همدیگر را بغل می گرفتیم ، قرار بود کاروان زجر کشیده اسرا به سرعت به سوی ایران حرکت کند . از زندان های بعثیان عراقی به سوی نور و آزادی و وطن عزیزمان ، ایران .

لحظه ای زیبا که سر شار از اخلاص و صفا بود و قلم توان بیان آن را ندارند.

خبر مبادله تقریباً بی مقدمه عنوان شد

·        خبر مبادلۀاسرا

خبر مبادله تقریباً بی مقدمه عنوان شد .  یکی از روزها ( 24/5/1369 ) که مانند بقیۀ روزها  سرگرم امورات اسارت بودیم  ناگهان سوت آمار کشیدند، نگهبانها به ما خبر دادند  که قرار است  ساعت 10 از تلویزیون پیام مهمی در باره اسرا پخش شود وخیلی خوشحال به نظر می رسیدند.

من و دیگردوستان گفتیم این بار هم مثل دفعه های قبل دروغ است (چون وعده های دروغ زیادی  به  ما داده  بودند)، ولی چون عراق به کویت حمله کرده بود وهدفش این بود که کویت را استان  نوزدهم  خود  کند ؛ احتمال این  را دادیم  که عراق این بار به مبادله اسرا و قطعنامه  1975  الجزایر تن در دهد.

ساعت 10 همۀ  بچه ها  پای  تلویزیون  جمع  شده  بودند  و همه منتظر خبر بودند ، سکوت همه جا را در بر گرفته  بود مجری برنامه چهره اش  نمودار شد و شروع  به خواندن متن پیام کرد :

"رئیس جمهور  با در خواست  مبادلۀ  اسرای ایران موافقت کرد و از جمعه مبادلۀ  زمینی از مرز خسروی  شروع می شود و عراق برای حُسن نیت  خود اولین  کاروان  اسرا را که  900  نفر می با شند  فردا از طریق مرز خسروی مبادله می کند ، صدای هورا و شادی بچّه ها اردوگاه را در بر گرفت همه خوشحال بودند ، بعد از چند  روز برای ما لباس  و کفش آوردند . البته  لباسهایی که  وقتی می پوشیدی  گویا  نخ آن از سوزن بود و با  پوشیدن آن   بدن خارش  و سوزش می گرفت گویا عراقیهامی خواستند آخرین دق دلیها را سر بچّه ها با این پوشش در بیاورند؛ خلاصه همین طور مبادله از اردوگاههای قدیمی  شروع  شده  بود تا نوبت به ما رسید .

آخرین لایه های چربی  بدنمان آب  شده بود

·        مبادله اسرا ونحوه بازگشت به ایران

پس از آتش بس وشروع مذاکرات دقیقا دو سال طول کشید تا مبادله اسرا بین دو کشور ایران و عراق به مرحله اجرا درآید در صورتیکه مطا بق بند 3 قطعنامه598   سازمان ملل و بر اساس کنوانسیون سوم ژنو در12اوت 1949،پس از مخاصمه جنگ  باید  تمام اسرا بدون  تأخیر به  کشور خود  بازگردانده شوند.


شاید اگر مسئله  حمله عراق  به  کویت  پیش  نمی آمد  مبادله اسرا نیز تا مدتهای  دیگر به طول  می انجامید . مبادله  اسرا در روز 26 مرداد 1369 (17 اوت1990)  یعنی 15 روز بعد  از حمله  عراق  به  کویت  و  همزمان  با  عقب نشینی نیروهای  نظامی عراق از  باقی  مانده  مناطق اشغالی ایران صورت گرفت.

آخرین لایه های چربی  بدنمان آب  شده بود.  کم کم اسکلتی شده بودیم و باید شاهد تحلیل رفتن بدنمان می بودیم . بدن  ما پروتئین خود را هضم  کرده و در نتیجه  ماهیچه ها نا پدید شده بودند وکم کم بدنها ضعیف و فرتوت شده بود . اعضای جامعه کوچک ما بر اثر یک بیماری مسری و کوچک در عصر اتم یکی پس از دیگری از بین می رفتند . به طوری که از جمع 3500 نفری ما در پایان دو سال نفرات زیادی  بر اثر مریضی های مسری از بین رفتند.آخرین روزها  که  خبر مبا دله را شنیدیم و چون ما آخرین اردوگاهی بودیم  که باید  مبا دله  می شدیم، نا چاربودیم مدتی دراز به انتظار بمانیم (در نهایت بی صبری وبی قراری )خسته از هیجان و تشویش لحظات را در امید و نومیدی سپری می کردیم.

شما چرا نمی خواهی به ایران بیایی

خاطره ای بسیار جالب از آزاده عزیز (علی گنجی)

روز آزادسازی اسرا بنده بعنوان مترجم همراه صلیب سرخ بودم از اسرای  اردوگاه رمادیه دو ثبت نام می شداز همه سوال می کردند آیا می خواهید به ایران بروید یا نه تا اینکه ثبت نام به پایان رسید و عراقی ها آمدند و اسامی همه را خواندند و سوار اتوبوس شدند اما اسم من و دو نفر دیگر را نخواندند به گمانم آن دو نفر خواب مانده بودند بنده هم که همراه صلیب سرخ بعنوان مترجم بودم من را هم ثبت نام نکرده بودندخلاصه ما سه نفر شب رفتیم بیرون از اردوگاه کنار عراقی ها خوابیدیم آن شب برای ما خیلی سخت گذشت صبح شد و یک خودروی ایفا آمد مارا سوار کرد به طرف مرز خسروی برد وقتی به مرز رسیدیم  صلیب سرخ به لیست نگاه کردند روی اسم من خط قرمز کشیده شده بود یعنی بنده علی گنجی مبادله شده ام من گفتم علی گنجی منم من هنوز  مبادله نشده ام عراقی هاگفتند نه توباید دوباره برگردی بغداد در همین حین رئیس حلال احمر ایران که برای سرکشی به منطقه آمده بود بنده را دید گفت شما چرا نمی خواهی به ایران بیایی گفتم من می خواهم بیایم اینها می گویند اسم تو درلست مبادله شده هااست رئیس هلال احمر باچند نفر از پاسدارن دور من را گرفتند و در آن شلوغی جوری من را به انطرف بردن که عراقی ها نفهمیدن چی شد .ساک و وسایلم همه جاماندو بنده هم از یک مشکل بزرگ به خواست خدا رهایی پیدا کردم .

وبلاگ ازاذگان سرافراز

مبادله اسرا

مبادله اسرا ونحوه بازگشت به ایران

پس از آتش بس وشروع مذاکرات دقیقا دو سال طول کشید تا مبادله اسرا بین دو کشور ایران و عراق به مرحله اجرا درآید در صورتیکه مطا بق بند 3 قطعنامه598   سازمان ملل و بر اساس کنوانسیون سوم ژنو در12اوت 1949،پس از مخاصمه جنگ  باید  تمام اسرا بدون  تأخیر به  کشور خود  بازگردانده شوند.

شاید اگر مسئله  حمله عراق  به  کویت  پیش  نمی آمد  مبادله اسرا نیز تا مدتهای  دیگر به طول  می انجامید . مبادله  اسرا در روز 26 مرداد 1369 (17 اوت1990)  یعنی 15 روز بعد  از حمله  عراق  به  کویت  و  همزمان  با  عقب نشینی نیروهای  نظامی عراق از  باقی  مانده  مناطق اشغالی ایران صورت گرفت.

آخرین لایه های چربی  بدنمان آب  می شد .  کم کم اسکلتی شده بودیم و باید شاهد تحلیل رفتن بدنمان می بودیم .

بدن  ما پروتئین خود را هضم  کرده و در نتیجه  ماهیچه ها نا پدید می شدند وکم کم بدنها ضعیف می شد. اعضای جامعه کوچک ما بر اثر یک بیماری مسری و کوچک در عصر اتم یکی پس از دیگری از بین می رفتند . به طوری که از جمع 700 نفری ما در پایان دو سال 200 نفر براثر مریضی های مسری از بین رفتند.آخرین روزها  که  خبر مبا دله را شنیدیم و چون ما آخرین اردوگاهی بودیم  که باید  مبا دله  می شدیم، نا چاربودیم مدتی دراز به انتظار بمانیم (در نهایت بی صبری وبی قراری )خسته از هیجان و تشویش لحظات را در امید و نومیدی سپری می کردیم.