روز آزادی فرا رسید
· روز آزادی فرا رسید

بالاخره پس از 2 سال و اندی اسارت روز آزادی فرا رسید ، در حالی که هوا تاریک بود قرار بود ما را از اردوگاه خارج کنند . شب 15/6/1369 نگهبان ها به اردوگاه آمدند و گفتند اردوگاه 15 یعنی اردوگاه روبه روی ما 300 نفر اسیر برای مبادله کم دارد و از اتاق یک شروع به ثبت نام کردند .ساعت 4 صبح گروه اسرا را به طرف اردوگاه 15 حرکت دادند ، بچه ها همه « شب کور » شده بودند ، چون در مدت اسارت تاریکی را ندیده بودند . با ترس و دلهره با نیم نگاهی به اطراف می نگریستم و با خود تکرار می کردم « آزادی » ولی هنوز باورم نمی شد که قرار است آزاد بشوم . چون در این سالهای متمادی آنقدر در آرزوی آزادی بودم که کم کم این واژه معنای خود را از دست داده بود و نمی توانستم در میان آن همه انسانهای وحشی این حقیقت را بپذیرم که اکنون دارم آزاد می شوم . وقتی به اردوگاه 15 رسیدیم ما را داخل اتاقی بردند و بعد از نیم ساعت یک زن ومرد از نیروهای صلیب سرخ برای ثبت نام ما آمدند و پس از ثبت نام که تا ساعت 8 طول کشید ، سوار اتوبوس های عراقی شدیم و بسوی مرز به راه افتادیم. در طی 8 ساعتی که تا مرز در راه بودیم نه تنها به ما غذا ندادند ! بلکه موقعی که کنار رستورانی برای خوردن غذای خودشان توقف کرده بودند موقعی که چند نفر بچه برای اسرا آب آوردند نگهبان های عراقی آب ها را گرفتند و روی زمین پاشیدند . باور چنین روزگاری سخت و دشوار بود و رنج و کابوس های بعد از اسارت طاقت فرساست ولی آزادی رویایی زیبا بود .
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد