·        لحظه ورود

بوی عطر و آئین وطن به مشامم می رسید ، بوی شهیدان و ... چند قدم دیگر تا آزادی بیشتر نمانده بود ، ولی هراس و ترس هنوز در وجودم بود ، نکند پشیمان شوند و ما را دوباره بر گردانند !

در چند قدمی مرز خسروی اتوبوسها  توقف کردند ،  چند نفر از برادران سپاه همراه با یک روحانی  به طرف ما آمدند ، بچه ها همه تشنه بودند یکی از بچه ها به نگهبان عراقی گفت با این سطل که داخل اتوبوس از تانکر هایی که بیرون است برای ما آب بیاور ، نگهبان جواب داد ، لا ! آب نیست . در همین لحظه برادران به همراه نیرو های صلیب سرخ وارد اتوبوس شدند و ضمن خوش آمد گویی آمار بچه ها را گرفتند سپس یکی از بچه ها گفت به عراقی بگویید که این سطل را برای ما آب کند چون ما از صبح آب  نخورده ایم . برادر سپاهی گفت تا حالا مجبور بودید از آب و غذای اینها بخورید اگر چند لحظه ای صبر کنید داخل اتوبوس های خودمان آب یخ موجود است و از اتوبوس پیاده شد . و با عربی به نگهبان عراقی  چند متلک گفت . نگهبان که به او برخورده بود به دو نفر از بچه ها گفت سطل را بردارید بروید و آب بیاورید . هیچ کس اعتنا نکرد و نگهبان گفت مگر شما تشنه نیستید . بچه ها گفتند : نه ، نگهبان عراقی از شدت ناراحتی داشت منفجر می شد . نمایندگان ایران رسیدند، صلوات ، گریه ، خوشحالی و ...کار تبادل آغاز شد .

از اتوبوس عراقی پیاده شدم با اشتیاق وشادی به طرف خاک خوبم دویدم . خاک وطن را در آغوش کشیدم . بوی آزادی را چشیدم به پشت سرم نگاه کردم نفس راحت کشیدم . چند قدم آن طرف تر زندان و شکنجه را می دیدم . قلبم تند تند می زد . سبک شده بودم دوست داشتم نفس بکشم صورتم از اشک خیس شده بود . سوار اتوبوس های ایران شدیم و به طرف ایستگاه های صلواتی جهت استراحت به راه افتادیم . با نقل و شکلات و آب میوه پذیرایی شدیم شادی و لبخند و صلوات فضا را در بر گرفته بود . حماسه آن را روز با طراوت جاوید باد .