امروز مصادف است با سالگرد ازادی من از اسارت و تولد دوباره ام:

لحظه ورود به سرزمین و وطنم ، نا خواسته زانو به زمین زدم خاک وطنم را بوسه باران کردم بوسیدن و بوییدن خاک وطن عزیزم که مهد یادگارهای تلخ و شیرین زندگیم بود عاشقانه و ازصمیم قلب بود. پانزده شهریور1369 انگار همین دیروز بود اتوبوسها به ردیف د رحا لی که مزین به پرچم سه رنگ ایران بود از مرز خسروی سرا زیر شدند چه حا ل وهوا یی بود هزاران چشم منتظر ، ا شک و خنده و شوق در هم آمیخته شده بود . اشک شوق دیدن مردم و وطنم ، ا شک فراق امام خمینی که به ملکوت پیوسته بود وچه صحنه های غرور انگیزی آن روز خلق شد . د ید ن مردم مشتاق و خوشحا ل که ا ز راههای د ور و نزد یک برای ا ستقبا ل ا ز ما راهی مرزهای غرب کشور شده بودند شگفت زده ا م کرده بود داخل اتوبوس ازاین طرف به آن طرف می رفتم دست تکان می دادم صلوا ت می فرستادم.

  مردم فوج فوج با دسته گل و شیرینی به طرف اتو بوسها می دویدند و با پرت کردن آن به داخل اتو بوسها احسا سا ت و عوا طف خود را نشان می دادند و ما هم با صلوات و دست تکان دادن از آ نها   تشکر می کردیم ا ز این که بهتر ین دوست و هم قطارم همراهم نبودوتنها بر می گشتم و ا و غریب و مظلوم در عراق به خیل شهیدان پیوسته بود نا را حت بودم. خواهران و برا درانی را می د یدم که عکس قاب شده عزیزانشان را دردست داشتند وبه تک تک بچه ها نشان می دادند و سراغ آنها را می گرفتند هر کس که در مقابل دیدگانم ظاهر می شد چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم واشکهایم بی اختیار روان می شد.

8q7orklw7bb4ah5ikq5r.jpg